تیر ۲۹م, ۱۳۸۷ at ۲:۰۹ ق.ظ (public)
- در متن جام ملت هاي اروپا يا در حاشيه آن / فوتبال تا آگهي هاي تلويزيوني (دکتر بهزاد قادری)
- سایت ماهنامه اطلاعات حکمت و معرفت (ماهنامه ای که می خوانم. شماره جدید شامل پرونده «معتزله و عقلانیت» هم هست)
————-
۲ Comments
تیر ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۷ ب.ظ (دل نوشته)
-چرا من اصلاح طلب نیستم؟ (سایت رخداد)
- آیا اسلام با دموکراسی سازگار است؟ پروفسور آصف بیات (رادیو زمانه)
———————————-
تهران این روزها به آدم حس خفگی و سنگینی می دهد. انگار که هوا کم باشد یا نباشد برای نفس کشیدن. ازدحام آدمها و ماشین ها دیگر دارد غیر قابل تحمل می شود. هربار که بعد از دو هفته به این شهر جهنمی برمی گردم بیشتر می فهمم که ازدحام همه چیز دارد شهر را به مرز هرج و مرج دائمی نزدیک می کند. همه چیز انگار دچار تورم شده است. نه تنها قیمت ها بلکه دروغ و ریا و نامردی و دوز و کلک هم دچار تورم شده است. پنج شنبه شب گذشته کاری در تجریش داشتیم. چندین ساعت در ترافیک عصبی کننده رسما معطل شدیم. شهر قفل می شود. شریعتی و مدرس و صدر و میرداماد و جردن و ولی عصر بسته بودند. دیگر بزرگراه و آزاد راه هم کفاف نمی دهد. مردمان عصبی و فرسوده به جان هم می افتند. پلیس تنها ناظری است که تخلفات را بنویسد و جریمه اش را بگیرد و قوه قهریه اش را اعمال کند. بالاتر از پارک وی تصادف شده بود. یک موتورسوار روی زمین پاشیده شده بود. به پلیس گفتم؛ گفت به ما مربوط نیست. مردمان مذبوحانه تفریحاتی را می جویند که ازشان دریغ شده. جوان ها سیستم می بندند روی ماشین و صدای آهنگ های رپ فارسی را بلند می کنند و توی ولی عصر و جردن قفل شده ویراژ می دهند. دارم فکر می کنم فقط یک معجزه ممکن است این شهر را نجات بدهد.
۷ Comments
خرداد ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۲۱ ق.ظ (public)
- برگزاری سمینار فایرفاکس ۳ در کرمان
- پوست از تن جهان ما بکنید : دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی : اعتراف نسلی که انقلاب کرد
- آشنایی با اندیشه محافظه کاری (وبلاگ نگاه نو)
————————-
داشتم به وبلاگ نویسی فکر می کردم. حساب کردم دیدم شوخی شوخی چهار پنج سال است که با این پدیده همراه شده ام .خودمانیم ها ولی زمان چه زود می گذرد. اصلاً گاهی حساب سالها و روزها از دست آدم در می رود. دیدم که از وقتی روی وب نوشته ام تا به حال چند بار قالب «آیین مهر» را عوض کرده ام. البته من که نه، چون چیز زیادی از طراحی وب سرم نمی شود. بیشتر وقتها دوستان خوبم کمک کرده اند. گفتم چند نمونه شان را بگذارم اینجا. شما بگویید کدام بهتر بوده.
(به قول بقالی ها : اندازه بزرگ تر موجود می باشد!)



۵ Comments
خرداد ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۳ ق.ظ (دل نوشته)
- گنجور : مجموعه آثار سخنسرایان پارسی
- سايت پدرو آلمادوار : فيلمساز دوست داشتني ما در سايتش يادداشت هايي درباره فيلم جديدش ‹آغوشهاي شكسته› مي نويسد.(چيزهايي از زندگي و خانواده و دريافت هايش هم مي نويسد. آخ كه چقدر اين نابغه اسپانيايي را دوست دارم)
- پيشنهادهايي براي تقويت و گسترش زبان فارسي : دكتر محمدرضا باطني (سايت زبان فارسي)
- ” فرداي اين روزها” آخرين سروده سيمين بهبهاني (مدرسه فمينيستي)
——————————————-
می دانم که چه روزگاری داری
حقیقت را
از ما
پنهان کرده اند
اما یک چیز را
فقط یک چیز را
نمی توانند
کتمان کنند
حدس می زنی که چیست؟
دروغ؟
بله،
دروغ را
دوستی هامان را
و عشق هامان را نیز
نمی توانند کش بروند.
«خسرو گلسرخی» ( آوازهای پیکار)
* پی نوشت:
تراژدی تاریخ ایران را ببینید. خسرو گلسرخی این شعر را در دوران به اصطلاح جمهوری اسلامی «ستمشاهی» سروده. که یعنی آن شاعر مبارز از ظلم آن دوران فریاد می کرده. و حالا این شعر هنوز در زمانه ما و پس از صد سال جستجوی آزادی و عدالت و پس از انقلاب ۵۷ هنوز مصداق دارد. به گمانم مارکس بود که گفته بود تاریخ دو بار تکرار می شود، یکبار به صورت کمدی و بار دیگر تراژدی…
۴ Comments
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۹ ق.ظ (ادبیات)

«سالها سال بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان، دهکده ماکوندو تنها بیست خانه کاهگلی و نئین داشت. خانه ها در ساحل رودخانه بنا شده بود. آب رودخانه زلال بود و از روی سنگهای سفید و بزرگی، شبیه به تخم جانوران ماقبل تاریخ،میگذشت. جهان چنان تازه بود که بسیاری از چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آنها اشاره کنی…»
اینطوری هاست که صد سال تنهایی شروع می شود. در سفری که رفتم فرصتی پیش آمد تا درست و درمان بنشینم و بخوانم. «صد سال تنهایی» مارکز را خواندم که سالها یکی از مهمترین نخواندههایم بود. محشر بود. کتابهای دیگری هم خواندم که کم کم درباره شان می نویسم. این کتاب رئالیسم جادویی نیست، نثر مارکز اصلاً خود جادوست. ببینید که چه شروع شاهکاری دارد. بیشتر رمان های بزرگ شروع های خوبی داشته اند. مارکز چنان یقه ام را گرفته بود که یک هفته آخر مدام منتظر بودم کارم تمام شود و بروم گوشه اتاقم ادامه داستان دهکده جادویی ماکوندو را بخوانم. گم شدن در هزارتوی این جهان رویایی و عجیب برایم خیلی بهتر از بودن در واقعیت بود. بارها به شجره نامه شخصیت های این خانواده عجیب که اول کتاب چاپ شده بود مراجعه می کردم تا یادم باشد کی از کجا آمد و با آن یکی اشتباهش نگیرم. مارکز چنان نوشته که انگار نیرویی جادویی به او گفته این بهترین نوع نوشتن است. این نثر جادو می کند و شور نوشتن را در آدمی که تعلقی به ادبیات داشته باشد زنده می کند. ترجمه «بهمن فرزانه» بسیار خوب بود و ظاهراً از این ترجمه ای که در بازار کتاب هست خیلی بهتر است. درباره این رمان حیرتانگیز بعداً بیشتر باید بگویم. حالا باید «زنده ام که روایت کنم » را هم بخوانم. زندگینامه خودنوشت ماکز که حتماً خواندنی است. اینجا فقط خواستم بگویم که صدسال تنهایی را خواندم و شاهکار بود. شما هم اگر نخوانده اید حتماً بخوانید که حیف است…
۳ Comments
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۷:۵۶ ب.ظ (public)

- تلویزیون ایران در سال ۱۳۸۶ (مطلبی نوشته بودم درباره تلویزیون که بیشتر جاهای انتقادی اش گرفتار ممیزی شد. اصل مطلب بیشتر از این بود)
خلاصه، دست روزگار باز چنان گشت و گشت تا این بنده را به گوشه ای دیگر از عالم که نه گوشه ای دیگر از این مرز پرگهر انداخت تا روزگاری دیگر را تجربه کنیم. الان از جایی می نویسم که می گویند شاهرگ اصلی حیات ایران است. از خلیج فارس و از سکوهای نفتی.همین عکسی که اینجا گراور کردیم ، صحنه ای است که کم و بیش هر روز می بینیم. پرنده ای که روی آبهای آبی خلیج پرواز می کند. برای یک کار آموزشی یکی دو هفته ای مهمان خلیج همیشه فارس هستیم. با آن آبی عمیق و زیبایش. همه چیز اینجا با دریا و نفت تعریف می شود. شعار «نفت خون ملت ایران است» که در دوران مبارزات دکتر مصدق گفته می شد را حالا می فهمم که باید عوض کرد. «نفت خون دولت ایران است». هر دولتی که بر سر کار باشد؛ فرقی نمی کند کدام طرفی باشد، بقایش به نفت است. راستش حالا که دعوا بر سر خلیج فارس و نامش بالا گرفته، وقتی نگاهش می کنم حس می کنم بیشتر دوستش دارم. حسی از غرور به من ایرانی می دهد و در عین حال حسرت. حسرت از اینکه نفتی که با این همه زحمت از دل دریا بیرون می آید چه آسان به حراج می رود و به جایش بنزین می آید و کالاهای مصرفی و باقی اش خرج روزانه گردش بوروکراسی سنگین دولت می شود و خیلی از باقی اش را ما که صاحبش هستیم نمی فهمیم که چه می شود. هوا اینجا سنگین است و بوی نفت و گاز را نفس می کشی و رطوبت به پوستت می چسبد. اما خلیج زیباست و رازآمیز. کمی آن طرف تر سکوهای نفتی اعراب هست و موبایل را اگر روشن کنی شبکه های مخابراتی قطر و امارات دعوتت می کنند که از خدماتشان استفاده کنی.از آن حرفها اینجا هم هست. اینکه اعراب آن طرف آب با ما بد کرده اند و اینها آدم نبودند سوسمارخور بودند و ما اصلاً حسابشان نمی کردیم و…
خلیج فارس را هنوز نمی شناسم زیاد. باید بیشتر بشناسمش. بازهم گفتنی ها هست از این خلیج تاریخی.
۶ Comments
فروردین ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۹:۲۲ ق.ظ (دل نوشته)
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
- ما دو دوست بودیم که روزگاری روزهای خوشی داشتیم… «دوست بازیافته» عنوان کتاب کوچکی است از «فرد اولمن» که مهدی سحابی آنرا ترجمه کرده. الان نمی خواهم از این کتاب بنویسم. می خواهم از این عنوان استفاده کنم برای اشاره به دوستی که دوباره یافتمش؛ لااقل در دنیای مجازی. ما دو دوست بودیم که از اتفاق همنام بودیم و همدل و چه چیزی در این روزگار نامراد بهتر از اینکه دوست همدلی داشته باشی که بشود به او تکیه کرد و اگر دلت گرفت درددلهایت را گوش کند. سید حسام الدین زعفرانی کسی بود که در سالهای ابتدای جوانی رفیق همراه من بود و چنان رفاقت را با من تمام کرد که فکر نکنم تا به آخر عمر دیگر نظیرش را ببینم. دوست همدلی که از برادر نزدیکتر و مهربانتر بود. سینما و ادبیات داستانی و موسیقی ایرانی را با هم دنبال می کردیم و گاه می شد که هر روز با هم بودیم اما اینها بهانه بود. اتفاق اصلی آن چیزی بود که در دلها روی داده بود. اتفاق اصلی نزدیکی دلها بود. داستان هایی که می نوشتیم برای هم می خواندیم. از عشق های نافرجام که داشتیم با هم حرف می زدیم. خلاصه رفاقتی داشتیم مثال زدنی. هنوز سفر اصفهان که با حسام و فرهاد ریحانی (رفیق دیگر آن سالهای ما که نوازنده تار بود و حالا آهنگساز است) رفتیم بهترین سفر عمرم است. نمی توانم حسی که نسبت به او داشتم و دارم را با کلمات بیان کنم. بازی روزگار اما چنان ما را بالا و پایین کرد که خاطرها مکدر شد و از هم دور افتادیم. من به او بد کردم. خدا مرا ببخشاید. حالا باز من او را یافته ام. لااقل در دنیای مجازی. رفیق سالهای نو جوانی،صفای رفاقت ات. دوستی ها که با من کردی هرگز از یاد نخواهم برد. سرسبزترین بهار تقدیم تو باد. آواز خوش هزار تقدیم تو باد.
- حالا که کار به یاد کردن از رفاقت های گذشته کشید باید از عزیز دیگری هم یاد کنم که توی دلم نماند. هاتفی از گوشه میخانه همان رفیق شفیقی بود که با آمدنش و یافتنش زندگی ام زیر و زبر شد و روزگارم به واقع «دیگر» شد. نزدیک شدن به این دوست را هم مدیون دنیای مجازی هستم. نزدیکی دلها زمان و مکان و فاصله نمی شناسد. صد حیف که دیگر در وبلاگش نمی نویسد و کاش دوباره بنویسد.
- یکی از این روزها داشتم روزنامه همشهری را ورق می زدم که در صفحه شعر، در ستون شعر معاصر ایران برخوردم به شعری از استاد سید علی میرافضلی یا همان ابن محمود خودمان. خواندیم و خوشمان آمد. این حضرت ابن محمود در زمینه طنز و شعر و دیگر زمینه ها به شدت کارشان درست است. یاد کرمان افتادم و جلسات اولیه تحریریه هفته نامه بام کویر که استاد را یکی دوباری آنجا زیارت کردیم. یاد بچه های بام کویر هم به خیر. خوب بچه هایی بودند و هستند. همینطورها رفتم و یاد مرتضی خان دلاوری افتادم و محسن بنی فاطمه که سخت دوست داشتنی بودند و هستند. دکتر افشین اسدی که خوب می نوشت و با کامپیوتر میانه ای نداشت. علی هنرمند که آخر IT بود و همیشه آپدیت و آقای لطیف کار که چه با وقار بود. کاش دوباره فرصت دیدارشان فراهم شود.
اسم شعر هست نماز واپسین. تکه هایی از آنرا اینجا می آوریم و باقی اش را خوتان از استاد بخواهید:
لهجه ام از عشق می آید
حرفهایم بوی غربت می دهد
امشب.
..
سنگها از کوه می ریزند
کوه اما همچنان کوه است
درد دلهایی که در آیینه با خود
می کنم،
درمان دردم نیست.
..
تو چه می دانی که با روحم چها کردی و باران هم
آه، یاران هم!
شمع برمی دارم و دنبال تلمیحات آبی تو می گردم.
..
شیشه را قدری بکش پایین
پرده را قدری بزن بالا
لااقل یک ابر پر باران مهیا کن
روح من در باد دلتنگ است.
…
۸ Comments
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۷:۰۶ ق.ظ (دل نوشته)
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
این که خواندید از مثنوی «بهار غم انگیز» هوشنگ ابتهاج عزیز است که به گمانم سخت به حال و هوای این روزهای ما میخورد.باقی اش را اینجا نمینویسم که افسردگی نگیریم این اول سالی! خودتان بروید در دیوان سایه بخوانید و به جان شاعرش دعا کنید که از اخرین غولهای شعر این دیار است. خب ظاهراً آنطور که تقویم میگوید سال نو شده است و باید تبریک گفت. خب مبارک باشد انشاالله. از شما چه پنهان که مطلبی نوشته بودیم در باب این بهار تازه و وضعیت ما ایرانیان که تعریفی ندارد و باقی قضایا که خانم همسر آمد و خواند و در مجموع فرمودند که از مصادیق «غر و لند» است و به لعنت خدا هم نمیارزد. ما هم فکر کردیم دیدیم پر بیراه هم نمیگویند. غرغر کردن که هنری نیست. هفتاد میلیون ایرانی هر روز دارند همین کار را میکنند. پس آنگاه قرار شد زندگی را جور دیگری ببینیم. تکه ای از آن مطلب را اینجا میگذارم که ببینید چه بود:
«… هرچند بعد از نوروز دارم تبریک میگویم و هرچند به گمان من، ما ایرانیان سالهاست که عیدی نداریم و روزگارمان نو نمیشود. نوروز تنها تعارفی است که به حکم تقویم به جا میآوریمش… آخر یکی به من بگوید ما ایرانیان، در این گوشه عالم، در این نقطه حادثهخیز از خاورمیانه، با این نفت لعنتی که ایکاش نداشتیم از اول، بالاخره کی از این گذار از «سنت» و «مدرنیته» در میآییم خیر سرمان؟ کی میفهمیم بالاخره که چه میخواهیم و از کدام راه باید برویم؟ گاهی فکر میکنم که اصلاً ما «ملت» نیستیم. ما با هم نیستیم. هرکدام جزیرههایی هستیم پراکنده. اگر نبود این زبان پارسی همینقدر هم کنار هم نبودیم…»
از شما چه پنهان که در عنفوان جوانی ما از این افاضات زیاد میفرمودیم و تقریباً تمام بحثهای دوستانهمان در همین باب بود و روز و شب مشغول مطالعاتی شگرف! در احوال قوم بختبرگشته ایرانی بودیم. حالا باید گفت خوب شد که آن روزگار گذشت. اما آن مطلب یک جاهای خوبی هم داشت. مثل این یکی که به مذاق همسر مربوطه هم خوش آمد:
« اما از «ما» اگر بگذریم و به «من» برسیم هنوز میتوان نفسی کشید و به خردک شرری دلخوش بود و احساس کرد که زندگی هست و زنده ایم. بهار تهران را می توان دوست داشت هنوز. بهار پیش بهار دلانگیزی بود سخت بارانی و دوست داشتنی که از یاد نمیرود. زندگی من در همان بهار زیر و زبر شد و آن دوست دیریاب که قرار بود همسفر زندگیم شود بالاخره رخ نشان داد. حالا علاوه بر رفاقت و همسری، کودکی هم داریم که اصلاً خودش امید است و زندگی است و همه چیز است. از پسرکم حرفها دارم که سرفرصت باید بنویسم. برای او و به خاطر او و اصلاً برای این «ما» ی کوچک که در خانه میسازی میشود و باید تن به سختی داد و رنجها را به جان خرید و خم به ابرو نیاورد. به قول جلال آلاحمد وقتی از اجتماع ( مای بزرگ) ناامید شدی کوچکش را در خانه میسازی…»
خلاصه این بود ماجرای بهاریهنویسی ما. اما در باب این سال نو که آغاز شده است باید گفت که از سعد و نحس روزگار و کواکب آسمان چنین برمیآید که روزگار ایرانیان در این سال سختتر خواهد شد. البته زندگی باز هم همین گوشه و کنارها حضور خواهد داشت و صد البته که میتوان امیدوار بود. ما چیزی به اسم «سازگاری ایرانی» داریم که در طول تاریخ هر روزگار سختی را با آن سپری کردهایم. مهندس «مهدی بازرگان» بزرگ حدود شصت سال پیش کتابی نوشت با همین عنوان و توضیح داد که سازگاری ایرانی عاملی بوده که ما را در هجوم عرب و ترک و مغول حفظ کرده است. بهرحال روزگار عجیبی است و ما ایرانی ها هم قوم عجیبی هستیم. خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کند. پس به قول شاعر تا شقایق هست زندگی باید کرد! بگرد تا بگردیم. فعلاً تا اطلاع ثانوی زندگی را عشق است که هنوز میتوان به آن دلخوش بود. امیدوارم این سال برایتان سال خوبی باشد و در کارها گشایشی باشد. بدرود
این هم پایان مثنوی سایه:
بر آید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار
۷ Comments
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۱:۱۹ ب.ظ (public)
سال نو مبارک. هرچند اندکی دیر و هرچند به گمان من ما ایرانیان عیدی نداریم. عیدی نگذاشته اند برایمان. سال ۸۶ برای من سال عجیبی بود. پر از اتفاقات نامنتظر و متحول کننده.
۱ Comments
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۹:۲۲ ق.ظ (public)

من در انتخابات یا بهتر بگویم انتصابات مجلس هشتم شرکت می کنم و با اینکه دل پری از اصلاح طلبان دارم به همین چندتایی که تایید صلاحیت شده اند رای می دهم. با اینکه بازی حاکمیت را قبول ندارم اما برای اینکه نا امید نباشم و باور نکنم که هیچ کاری نمی شود کرد به همین حداقل های موجود رای می دهم. به هرکس دیگری هم که نگران آینده ایران است توصیه می کنم که رای بدهد. روشن است که با وجود بساط تایید صلاحیت شورای نگهبان ما با انتخابات سالمی روبرو نیستیم. اما دیگر باید واقع بین باشیم. فکر می کنم حالا دیگر همه کسانی که حرف از تحریم انتخابات می زدند نتیجه این سیاست شان را دیده اند. نافرمانی مدنی یا تحریم انتخابات برای حاکمیتی موثر است که پاسخگوی مردم باشد و مردم برایش اسباب بازی کسب مشروعیت نباشند. دیگر باید از تحلیل های دایی جان ناپلئونی دست برداریم. انتظار نداشته باشیم این نظام خودش دست به اصلاح خود بزند. باید مجبور شود و چاره ای نداشته باشد. از الان باید فکر کنیم و نیروهایمان را جمع کنیم برای جلوگیری از رئیس جمهور شدن دوباره احمدی نژاد. این انتخابات مقدمه آن است. این روزها میبینم که رفتار حاکمیت بسیار زیرکانه است. موفق شده اند مردم را بی تفاوت کنند . از آن طرف در شعارها مدام بر طبل شرکت بیشتر مردم می کوبند. با فشار اقتصادی و اجتماعی اما مردم را بیشتر در خود فرو می برند. انتخابات را دم عید برگزار میکنند. پوستر چهره کاندیدها را ممنوع میکنند. همه اینها به گمان من نشانه های تصمیمی هستند مبنی بر اینکه به جز مذهبی ها که رای سنتی شان به جناح حاکم است قاطبه اصلی مردم اصلاً دل و دماغ شرکت کردن را نداشته باشد. مردم عزیز ما هم که ماشاالله به جای اینکه آگاهی کسب کنند هر روز بیشتر در شایعات و نقدهای شفاهی و توهمات خود فرو می روند. این درست است که دو سوم مجلس آینده از پیش معلوم شده است. تازه شورای نگهبان ابزار دیگری به نام تایید رای گیری حوزه ها را هم دارد. یعنی می توانند در جاهایی که فرضاً اصلاحطلبان رای بیشتری آورند مهر عدم تایید بزنند. همه اینها را میدانم اما فکر میکنم برای اینکه وضع بدتر نشود باید هرکاری از دستمان برمیآید انجام دهیم. بدجوری در مخمصه افتاده ایم.
۹ Comments