شکسپیر بود یا نه؛ مساله این است

مساله این است: آیا ویلیام شکسپیر واقعی در قرن شانزدهم میلادی همه این درام‌های معروف را خودش نوشته است؟ اگرچه انگلیسی‌ها تعصب خاصی روی شکسپیر دارند اما این سوالی است که حدودا ۱۵۰ سال قدمت دارد و استادان و محققان ادبیات انگلیسی روی آن کار کرده‌اند و نظریات متفاوتی مطرح شده است. انگلیسی‌ها توانسته‌اند کاری کنند که همه جهان قبول کند ویلیام شکسپیر درام‌نویس مشهور عصر الیزابت بهترین و بزرگ‌ترین نویسنده تمام تاریخ ادبیات انگلیسی است و خواهد بود. اما در درستی این نظر واقعا جای تردید است، چراکه بسیاری از شاهکارهای ادبیات انگلیسی را سراغ داریم که فرسنگ‌ها با آثار میان‌مایه شکسپیر فاصله دارند. اما در بیشتر نظرسنجی‌ها از میان شیلر و گوته و برتولت برشت و مولیر و سوفوکل و ساموئل بکت و البته هنریک ایبسن این شکسپیر است که مقام بهترین نمایشنامه‌نویس تاریخ را از آن خود می‌کند. تعصب انگلیسی‌ها و مقبولیت جهانی شکسپیر باعث شده نویسندگان بهتر از شکسپیر به اندازه کافی قدر نبینند. برای مثال کریستوفر مارلو نویسنده هم‌دوره شکسپیر اولین کسی بوده که شعر سپید را وارد نمایشنامه کرده است اما شکسپیر بعد از او افتخار این کار را از آن خود می‌کند. برخی معتقدند کریستوفر مارلو نویسنده واقعی درام‌های مشهوری چون مکبث و اتللو بوده چراکه شکسپیر تحصیلات آکادمیک نداشته و بعید است آدم بی‌سوادی بتواند چنان درام‌هایی بنویسد. البته شکسپیر طرفداران پروپاقرصی هم دارد که ذره‌ای تردید ندارند که خود شکسپیر نویسنده واقعی تمام درام‌های شگفت‌انگیز بوده است. از جمله آنها خورخه لوییس بورخس است که در یک سخنرانی در سال ۱۹۶۴ با دلایل منطقی ثابت کرد تنها یک شکسپیر واقعی داریم. متاسفانه اطلاعات دقیقی از زندگی شخصی شکسپیر در دست مورخان نیست و همین مساله ابهام در مورد او را بیشتر کرده است.

ادامه مطلب در روزنامه شرق سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰

کتاب های خاطره ساز

* این چند خط را به دعوت سایت فرهنگ خوان می نویسم. (ممنون از مجید قاسمی برای راه اندازی این سایت. امیدوارم جای خالی «هفتان» را پر کند)

این روزها کتاب از عرصه عمومی جامعه خارج شده است و به جز اهل نظر و آنهایی که کارشان با کتاب است باقی مردم رغبتی به کتاب ندارند. در چنین اوضاعی خواندن هر کتابی فرصتی مغتنم است و خاطره ای می سازد.  برای من یکی پیش از این هم همینطور بود؛ و هنوز هم هست. هر کتابی خاطره ای است و دورانی از زندگی را یادآوری می کند. سالهای نوجوانی و خواندن بیشتر داستان های «ژول ورن»  و عاشق شدن های نوجوانی و خواندن «دانیل استیل» و رمان های رمانتیکی مثل «پر» (نوشته ماتیسن بود انگار) و بعد «بربادرفته» که دو جلدش یک تابستان را پر کرد و بعد که ادبیات جدی تر شد «کلیدر» محمود دولت آبادی که آنقدر خواندنی بود که نتوانی رهایش کنی و ده هزار صفحه را پشت سر هم بخوانی. کتابها در کنار ما زندگی می کنند و گاهی می شود آدم سالهای زندگی اش را با کتاب بالینی اش در آن زمان به یاد بیاورد. گاهی حسرت سالهایی را می خورم که فرصت و فراغت همنشینی با کتاب های خاطره انگیز را داشتم.

انتخاب کردن همیشه سخت است و من اگر قرار باشد مثلاً فقط پنج کتاب را با خودم به جزیره تنهایی ببرم به سختی می توانم کتابهای دوست داشتنی ام را کنار بگذارم. از ایرانی ها «شازده احتجاب» و «سووشون» و «جای خالی سلوچ» و «شرق بنفشه» (شهریار مندنی پور) از این آخری ها «من او» را نمی توانم فراموش کنم. از ادبیات جهان هم «نارسیس و گلدموند» و «ناتوردشت» و «گرگ بیابان»(هرمان هسه) و البته «خداحافظ گری کوپر» همچنان در یادم مانده اند. و این آخری سخت خاطره ساز بود. خداحافظ گری کوپر نوشته ی رومن گاری شاید از شاهکارهای بی بدیل ادبیات انگلیسی نباشد، اما بدون اغراق یکی از غریب ترین ها و دل انگیزترین رمان هایی است که تا به حال خوانده ام. به خصوص فصل اول رمان بسیار درخشان است و رومن گاری موفق میشود با زبانی تند و تیز و خاص و نثری گیرا خواننده را گرفتار خود کند و تا پایان رمان  -که به خوبی فصل اول نیست – همراه خود بکشاند. خداحافظ گری کوپر داستان جوان اسکی بازی به نام «لنی» است که پاک و معصوم است و دوست دارد همیشه در ارتفاعات بلند آلپ باشد و هرگز پایین نیایند و با دنیای کثیف سرمایه داری و آدمهای حقیر روبرو نشود. وقتی این رمان را می خواندم، نگاه انتقادی و لحن تند و تیز رومن گاری باعث شده بود نگاه من هم به دنیای اطرافم به همان تند و تیزی شود و به همه چیز با نفرت و خشم و استهزا نگاه کنم و از اینکه در ارتفاعات بلند نیستم و مجبورم با آدمهای پست نشست و برخاست داشته باشم از خودم بدم بیاید. «مغولستان خارجی» و «ماداگاسکار» و «سرنوشت یونانی» و… از اصطلاحات خاص این داستان هستند که به دل می نشینند و مفاهیمی تازه و طنزآمیز خلق می کنند. خداحافظ گری کوپر داستان عشق هم هست و عشقی شیرین در آن روایت می شود. اگر رومن گاری بقیه رمان را هم به خوبی فصل اول می نوشت بی تردید با یکی از شاهکارهای بی نظیر ادبی روبرو می بودیم. اما همین قدر هم برای دوستداران ادبیات غنیمت است. ترجمه سروش حبیبی بزرگ هم از بهترین نمونه های ترجمه فارسی است.

صورت زخمی به روایت گراهام گرین

گراهام گرین بزرگ از آن دسته نویسندگانی است که سینماگران از دوران سینمای کلاسیک تا به امروز همیشه سراغ آثارش رفته‌اند و جواب گرفته‌اند. رمان‌های جنایی گرین، بارها منبع اقتباس فیلمسازان قرار گرفته‌اند و گاه به خلق فیلم‌های ماندگاری هم منجر شده‌اند. گرین رمان «صخره برایتون» را در سال ۱۹۳۸ منتشر کرد و هالیوود خیلی زود سراغش رفت. برادران بولتینگ در سال ۱۹۴۷ فیلمی از روی این رمان ساختند که ریچارد آتن‌بورو در آن بازی کرد و مورد توجه قرار گرفت. رووان جافی، کارگردان فیلم تازه‌ای که از این رمان اقتباس شده، نسخه کلاسیک را ملاک کار خود قرار نداده بلکه سعی کرده است به رمان اصلی وفادار باشد و عناصر درام را مستقیما از آن وام بگیرد. اگر به مضمون رمان‌های معروف گرین توجه کنیم می‌بینیم که موضوعاتی چون گناه، درستکاری، ایمان و کفر از مضامین اصلی رمان‌های او هستند که تقریبا‌ در اکثر آثارش تکرار شده‌اند. در «صخره برایتون» هم همین مضامین بر بستر داستانی عاشقانه قرار گرفته‌اند و درامی جنایی و دلهره‌آور به وجود آورده‌اند.

ادامه مطلب در روزنامه شرق سه شنبه پانزده شهریور ۱۳۹۰

نگاهی به سینمای جان کارپنتر استاد سینمای وحشت

اگر استفن کینگ در ادبیات عنوان «استاد وحشت» را به خود اختصاص داده، در سینما هم هستند صاحب‌نظرانی که معتقدند جان کارپنتر را باید «استاد سینمای وحشت» خواند. استاد سینمای وحشت عنوان قانع‌کننده‌ای به نظر می‌رسد چرا که جان کارپنتر در طول بیش از سی سال فیلم‌سازی نشان داده که فقط کارگردانی نیست که به لحاظ مضمونی و بصری در ژانر وحشت کار کرده باشد، بلکه او در واقع تجسمی از این ژانر است. کارپنتر علاوه بر کارگردانی، نویسندگی و آهنگ‌سازی برخی از فیلم‌هایش را نیز خود به عهده گرفته است. با وجود این‌که بیشتر فیلم‌هایش در ژانر وحشت می‌گنجند، نباید او را صرفاً فیلم‌ساز این ژانر بدانیم چرا که فیلم‌های اکشن و علمی ـ ‌تخیلی هم ساخته است. استادی و مهارت او در اصول سینما در بیشتر فیلم‌هایش دیده می‌شود و بسیاری از مسائل اجتماعی و نژادی و جنسیِ دنیای مدرن در آثارش منعکس شده‌اند. اما نکته‌ی عجیب این است که کارپنتر جزو آن دسته فیلم‌سازانی‌ست که فیلم‌هایشان قدر نمی‌بینند و گاهی از سوی منتقدان نادیده گرفته می‌شوند. اما مروری کوتاه بر فیلم‌های شاخص او به‌خوبی جایگاهش را در سینمای امریکا نشان می‌دهد. برای مثال، فیلم «هالووین» که در سال ۱۹۷۸ ساخت، یکی از موفق‌ترین فیلم‌های ژانر وحشت است که فروش زیادی داشت و هفت دنباله بر آن ساخته شد و بعد از آن بسیاری از فیلم‌سازان از کارپنتر تقلید کردند.
ادامه مطلب در سایت آدم برفی ها

یک نسل گمشده است

«مرهم» را می‌توانیم بازگشت علیرضا داودنژاد بدانیم به سینمایی که می‌شناسد و از آنِ اوست و پیش از این با «نیاز» نشان داده بود که در این نوع سینما متبحر است. شاید اگر مرهم قصه‌ی پُرمایه‌تر و فیلمنامهٔ سنجیده‌تری داشت تبدیل به بهترین فیلم داودنژاد می‌شد. مروری کوتاه بر کارنامهٔ داودنژاد نشان می‌دهد که با صدافسوس او را هم باید جزو فیلمسازانی بدانیم که علی‌رغم شایستگی‌ها، نتوانستند نقشی اساسی در سینمای ایران ایفا کنند و تنها به جرقه‌هایی گاه و بی‌گاه بسنده کردند.

ادامه مطلب در سایت فیروزه

وقتی کِنت برانا فیلم اکشن می سازد

آخرین مطلبی که در روزنامه شرق نوشته ام درباره فیلم اکشن قهرمانی «ثور» به کارگردانی کنت برانا است:
مجموعه کتاب‌های مصور «مارول» به جعبه پاندورایی می‌ماند که هربار قهرمان تازه‌ای از آن در می‌آید و مدتی خوراک دنباله‌سازی‌های هالیوودی را تامین می‌کند. «ثور» و «کاپیتان آمریکا» از آخرین ابرقهرمانان کمیک استریپ‌های مارول هستند که تابستان امسال پرده سینماهای جهان را تسخیر می‌کنند. کنت برانا پس از چهارسال به کارگردانی روی آورده، آن هم کارگردانی فیلمی اکشن و ماجرایی که در کارنامه‌اش سابقه نداشته است. او در سال ۲۰۰۷، فیلم «بازرس» را ساخت که بازسازی فیلم کلاسیک جوزف ال. منکه ویچ براساس نمایشنامه هارولد پینتر بود. پس از بازرس در سریال‌‌های تلویزیونی چون
«۱۰ روز به جنگ» و «والاندر» بازی کرد و در سینما هم فیلم‌های «والکری» (برایان سینگر) و «رادیو مخفی» را از او دیدیم. اتفاقات عجیب در هالیوود کم نیست؛ یکی هم اینکه کنت برانا با آن سابقه درخشان در فیلم‌ها و نمایش‌های شکسپیری و فاخر، یکی از پروژه‌های ابرقهرمانی عظیم هالیوود برای فصل تابستان امسال را ساخته است.

شاید که این آغازی دوباره باشد

بالاخره به مدد دوستانی که چند سال است زحمت میزبانی و کارهای فنی این وبلاگ و دیگر وبلاگ های گواشیر بر دوش آنهاست این خانه سبز نیز دوباره به راه افتاد
داشتم تاریخ آخرین پست را نگاه می کردم دیدم شهریور ماه ۸۹ است. یعنی بیش از یک سال است

مدتی این مثنوی تاخیر شد

مدتی این مثنوی تاخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد

مدت زیادی است که وبلاگ من دچار مشکلات فنی و شخصی مختلفی شد و من بکلی از فضای وبلاگ نویسی دور شدم

مواجهه فردید با غرب

 دکتر بیژن عبدالکریمی و دکتر احسان شریعتی در انجمن علمی دانشجویی فلسفه دانشگاه تهران به مناسبت یکصدمین سالگرد تولد سید احمد فردید به موضوع «تأثیر فردید در نحوه مواجهه ما با غرب» پرداختند. احسان شریعتی که رساله دکترای او درباره فردید و خوانش ایرانی هایدگر بوده است نخستین سخنران این نشست بود. وی در آغاز سخنانش رمزگشایی از زبان فردید را کاری دشوار عنوان کرد و افزود: تا آن‌جایی که من سنجیده‌ام زبان فردید نه آن‌طور که مخالفان می‌گویند بی‌پایه است و نه آن‌طور که فردیدی‌ها می‌گویند فرهنگ لغاتی است که می‌تواند از نظر زبان‌شناسی معتبر باشد. وی در ادامه خاطرنشان کرد: اگر بخواهیم ارزیابی کلی‌ای داشته باشیم فردید می‌توانست بالقوه اولین فیلسوف مدرن ایران باشد، هم‌چنان‌که می‌گوییم صادق هدایت اولین نویسنده مدرن ایران است. شریعتی با اشاره به دو رویکرد مختلف شیفتگی و مخالفت صرف نسبت به فردید، مقایسه او با هایدگر را برای دست‌یابی به ارزیابی درستی از وی راه‌گشا دانست..

ادامه در اطلاعات حکمت و معرفت

گم‌شدگان تقدیر

یکی دو سال پیش، وقتی که LOST (گم‌شدگان) در ایران هم مثل همه جای دنیا فراگیر شده بود، دنبالش نکردم و نخواستم ببینم. راستش فیلم دیدن را بیشتر دوست داشتم و فکر نمی‌کردم دیدن سریالی که زمانی از شبکه‌ای آمریکایی پخش شده و حالا روی دی وی دی و با زیرنویس فارسی در اختیار ما قرار گرفته لطفی داشته باشد. اما همین چند وقت پیش که فصل‌های آخرش هم آمد و بالاخره مشتاقان بی‌شمار Lost  دیدند که این داستان عجیب چگونه سرانجامی دارد، قسمت های اولیه‌اش را دیدم و مثل خیلی‌های دیگر من هم گرفتارش شدم. همه چیز به طرزی شگفت‌انگیز تأثیرگذار و جذاب است. داستان به قدری آدم را درگیر می‌کند که دوست داری به ذهن نویسندگان خلاق چنین داستانی نفوذ کنی تا بفهمی چگونه فکر می‌کنند که می‌توانند همچه فیلمنامه‌ای بنویسند.

تفاوت ما با بیننده امریکایی که سریال را در زمان پخش از شبکه ABC دیده این است که لازم نیست یک هفته یا چند روز منتظر باشیم تا ببینیم چه بلایی سر شخصیت‌ها آمده. ما می‌توانیم چند قسمت را پشت سر هم ببینیم. با این‌حال میزان تعلیق و غیرقابل پیش‌بینی بودن سریال به قدری است که در فاصله تعویض دی وی دی هم آدم دچار هیجان می‌شود! و چقدر فاصله هست میان سریال‌سازی در این سطح و سریال‌سازی صداوسیمای معظم ما که بودجه عمومی را حرام سریال های مزخرفی چون یوسف پیامبر می‌کنند و کلی هم ادعا دارند که سریال تأثیرگذار ساخته‌اند. درباره شاهکاری مثل Lost بازهم سر فرصت می‌نویسم.

تجمع غول های سینمای جهان

دوره شصت و سوم جشنواره بین المللی کن فرانسه از ۲۲ اردیبهشت آغاز شد و پس از ده روز به کار خود پایان داد. یکی از ویژگی‌های همیشگی جشنواره کن این است که نه تنها فیلمهای بزرگان سینما برای اولین بار در این جشنواره نمایش داده می‌شود، بلکه انتظار کشف استعداد تازه‌ای در عالم سینما نیز جزو انتظارات ضمنی علاقمندان سینما در این جشنواره است. تیم برتون کارگردان نامتعارف امریکایی رئیس هیأت داوران امسال بود و بنیسیو دل‌تورو و شکار کاپور از اعضای داوری. سابقه‌ی کن نشان می‌دهد که سلیقه رئیس هیأت داوران نقش مهمی در جوایز نهایی دارد.  امسال سهم سینمای ایران از مهمترین جشنواره سینمایی جهان تنها یک فیلم «رونوشت برابر اصل» ساخته عباس کیارستمی بود که به عنوان محصول مشترک فرانسه و ایتالیا در بخش مسابقه نمایش داده شد. رونوشت برابر اصل تحسین منتقدان فرانسوی را برانگیخت اما منتقدان امریکایی روی خوشی به فیلم نشان ندادند. ژولیت بینوش بازیگر مطرح فرانسوی جایزه بهترین بازیگر زن را برای این فیلم برد و عباس کیارستمی بار دیگر نشان داد که در قله سینمای جهان صاحب چه اعتباری است.

 ادامه یادداشت

آرمانگرای نسل ما

 

 images.jpg

 می‌نشینم فکر می‌کنم به اولین تصویری که از سید مرتضی آوینی در ذهن دارم. همان عکس آشنا می‌آید جلوی چشمم. مردی میانسال و آرام با موهای جوگندمی که در باد رها شده بود و دشت سبزی در پس‌زمینه  و آرامش و طمأنینه‌ای که در نگاهش بود. در نگاهش چیزی بود. انگار چیزی را فهمیده بود و بعد آرام گرفته بود. انگار از چیزی که تو در جستجویش بودی خبر داشت. آن عکس انگار از یک راه طی شده با تو حرف می‌زد. در سالهای نوجوانی و آرمانگرایی، آوینی شمایلی بود از همه آنچه در سینما و ادبیات و عرفان و هنر اسلامی می‌خواستیم به آن برسیم.  آوینی آن شخصیت غریبی بود که نمی‌شد به عنوان «سید شهیدان اهل قلم» اش بسنده کرد. باید می‌رفتی و به دنبالش می‌گشتی.

 #

 سال ۷۶ است و نشسته‌ام توی کتابخانه حوزه هنری و دوره‌های جلد شده مجله سوره را ورق می‌زنم. می‌بینم که در سالهای ۶۸ تا ۷۲ ماهنامه عجیبی منتشر می‌شده که انگار مال فضای آن سالها نیست. سینمای امریکا، مباحث هنری و نظری درباره نقاشی و گرافیک و هنرهای تجسمی، ادبیات غرب و نقد روشنفکری، اینها مسایلی نبود که در جامعه پس از جنگ به راحتی قابل قبول باشند و بشود درباره‌شان حرف زد. اسم هایی در مجله سوره می‌بینم که با تقسیم‌بندی‌های رایج هیچ نسبتی با بروبچه‌های انقلاب ندارند و عجیب است که در سوره مقاله دارند.

 #

 آوینی را تا پیش از شهادت زیاد نمی‌شناختند. پس از شهادت بود که اگر کسی می‌پرسید آوینی کی بوده در جواب می‌شنیده «همون که صداش تو روایت فتح بود. همون فیلمهای مستندی که تلویزیون تو سالای جنگ می‌ذاشت». پس از شهادت تبدیل به شمایلی شد که نگاه رسمی به آن نیاز داشت. نمونه‌ای برای مفهوم «هنرمند انقلابی و اسلامی». در نگاه رسمی، هر جا که در آوینی چیزی بود که با مفهوم والای هنرمند انقلابی منافات داشت، حذف شد یا به سکوت برگزار شد. نمونه‌اش علاقه سید مرتضی به سینمای کلاسیک امریکا و تقدیرش از هیچکاک. گروه‌های سیاسی هم همین کار را کردند. هر گرایشی برای خودش آوینی ساخت که ایده‌آلش بود. بسیجی‌ها از آوینی تا زمان جنگ حرف زدند و روایت فتح و کارهای سالهای آخر را نادیده گرفتند. برگزاری همایش برای سالگرد شهادت سید مرتضی اپیدمی شد که در دستور کار هر معاونت فرهنگی قرار گرفت و گاهی چندین همایش هم زمان با هم برگزار شد. دستخط‌اش تکثیر شد و جملات مشهورش در هر اداره‌ای روی تابلوی اعلانات نصب شد.  در همین سالها ریاکاری اصحاب کیهان و هم‌پالگی‌هایشان را هم دیدیم. همانها که تا آوینی زنده بود او را غربی و منحرف می‌دانستند و به خاطر تقدیر از سینمای امریکا محکومش می‌کردند اما از فردای شهادت فریاد وامصیبتا سر دادند و او را الگوی هنرمندان ارزشی دانستند. اما آیا آوینی خود می‌خواست شمایلی برای همه نسل‌ها باشد؟ او که در جستجوی نام نبود و در ابتدای راه هرچه از قطعات ادبی و داستان و رمان نوشته بود به حکم اینکه «نفسانیات» هستند به دور ریخته بود.

 #

 اواخر فروردین ماه سال ۸۰ است و در دانشگاه سوره یادواره‌ای برای سیدمرتضی برگزار شده. یوسفعلی میرشکاک و مسعود فراستی و بهروز افخمی آمدند و از سیدمرتضی حرف زدند و به سوالهای دانشجویان جواب دادند. بعد سالن تاریک شد و فیلم «مرتضی و ما» کیومرث پوراحمد پخش شد. از اواسط فیلم، هرجا که صحنه‌هایی از روایت فتح در فیلم گنجانده شده بود، هرجا که باز آن صدای گرم روی تصاویر جبهه می‌آمد، صدای هق هق گریه دانشجوها هم بلند می‌شد. کاری که آوینی با نسل ما و شاید با نسل‌های دیگر کرد از این جنس بود. نوعی از تأثیرگذاری که ممکن است اسیر زمان و مکان نشود و هرجا که باشد بر دل بنشیند. در سالهای آرمانگرایی، کتاب «فتحِ خون» آوینی را می‌خواندیم و همراه روایت او از قافله کربلا می‌گریستیم. فصل آخر فتح خون که روایت روزِ عاشورای سال ۶۱ هجری بود نانوشته مانده بود و این خود رمزی بود برای ما. گفتیم مرتضی با خون خود و شیوه‌ی شهادتش آن فصل نانوشته را نوشت.

 #

 در جستجوی ریشه‌های تفکر سیدمرتضی و راهی که طی کرده بود به عرفان ابن‌عربی و فلسفه مارتین هیدگر و حکمت اُنسی سید احمد فردید و جلال‌ آل‌احمد و چند تن دیگر رسیدیم اما این همه داستان نبود. فردیت ویژه‌ای در او بود که هنوز نظیرش یافت نشده. کسب جمعیتی کرده بود که کاری است مردافکن و از عهده هر مدعی برنمی‌آید.  به وادی تفکر و پرسشگری پا گذاشته بود و راه می‌جُست و راه می‌گشود. شاید نگاه ما به جنگ امروز دیگر آن نگاه آرمانگرایانه نباشد. حالا فکر می‌کنیم شاید می‌شد جلوی ادامه آن جنگ را بعد از فتح خرمشهر گرفت و آن همه شهید و معلول و خسارت و… را به جای نگذاشت. آوینی آن جنگ را برای ما تبدیل کرد به درامی عاشقانه. او بود که بسیجی ها را تشبیه کرد به بلبلان عاشقی که در طلب وصال یار هستند. ممکن است امروز ما آوینی را به خاطر نگاه رمانتیک‌اش به جنگ -که فاجعه‌ای انسانی بود- محکوم کنیم. اما هرچه بود در هنر و تفکر و نحوه تأثیرگذاری کاری کرد که هنوز به شدت به نظایر آن و ادامه اش نیاز داریم. هنوز پس از اینهمه سال و بعد از انبوه همایش‌ها و شمایل‌سازی‌ها، تفکر او ناشناخته و غریب مانده، کتابهایش خوانده نشده و راهی که برای شناخت غرب و ماهیت تکنیک و توجه به هنر اسلامی گشود، مهجور مانده است.

- چرا “درباره الی…” اسکار نگرفت؟ : باز هم دربر همان پاشنه چرخید و «درباره الی…» نماینده معرفی شده به آکادمی علوم و هنرهای سینمایی امریکا از رقابت جا ماند و حتی بین پنج نامزد نهایی هم قرار نگرفت.

_ سایت نگهبان:  مطالبی واقعاً مفید برای امنیت کاربران دیجیتال

کمین گاه

ان ربک لبالمرصاد…

همانا خداوند تو در کمین گاه است (مصحف شریف- سوره فجر)

سال نو مبارک. هرچند خیلی دیر است برای تبریک سال نو. امیدوارم این سال، سال رهایی باشد.

بازگشت Gazette

 gazette.jpg

در روزگاری نه چندان دور، به همت چند تن از دوستان دانش آموخته زبان انگلیسی صفحه ای به انگلیسی در روزنامه جام جم منتشر می شد. به گمانم سالهای ۸۴ و ۸۵ بود و من هنوز دانشجو بودم. نسل ۳ نام ویژه نامه جوانان جام جم بود که سه شنبه ها منتشر می شد. صفحه آخر این ضمیمه، به همت دوستم حمیدرضا غلامزاده و چند نفر دیگر، با مطالب تالیفی که خود بچه ها می نوشتند بسته می شد. اسم صفحه را گذاشته بودند Gazette. من هم آنجا ستون کوچکی داشتم و دل نوشته می نوشتم. از خودمان اصطلاحی ساخته بودیم و دل نوشته را ترجمه کرده بودیم Heart Note.

آن صفحه انگلیسی بعد از مدتی طبق معمول روزنامه نگاری در ایران با تغییر مدیریت فاتحه اش خوانده شد. حالا همان بچه ها باز همت کرده اند و  Gazette را به صورت آنلاین منتشرکرده اند:

http://www.thegazette.ir/

« Previous entries Next Page » Next Page »