… و هم عقبه بن ابی العیزار گوید: حسین علیه السلام در ذی حسم بایستاد و حمد خدای گفت و ثنای او کرد سپس گفت:
«کارها چنان شده که می بینید، دنیا تغییر یافته و به زشتی گراییده. خیر آن برفته و پیوسته بدتر شده و از آن ته ظرفی مانده و معاشی ناچیز، چون چراگاه کم مایه. مگر نمی بینید که به حق عمل نمی کنند و از باطل نمی مانند، حقا که مومن باید به دیدار خدای راغب باشد که به نظر من مرگ شهادت است و زندگی با ستمگران مایه رنج. »
- تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد هفتم، صفحه ۲۹۹۴
دوستان ما در سایت فردید همت کرده اند و با همکاری بنیاد فردید بزرگداشتی برای علامه سید عباس معارف ترتیب داده اند. دمشان گرم و همت شان بلند باد. این نشست روز ۱۵ دی ماه جاری در دانشگاه تهران برگزار می شود. باقی جزئیات و اسامی سخنران ها را در متن خبر بخوانید. در سال ۸۱ که روی پرونده سید احمد فردید در همشهری کار می کردیم قرار بود گفتگویی هم با سید عباس معارف داشته باشم. تلفنی با او صحبت کردم . از حال وخیم اش گفت و اینکه تازه از بیمارستان فراغت یافته است. چند روز بعد در شب اول دی ماه به دیار باقی سفر کرد. روحش قرین رحمت ایزدی باشد.
سوم دی ماه امسال هم گذشت و من انگار سی ساله شده ام. یا که وارد سی سالگی شده ام. خواستم این بار چیزی نگویم و ننویسم و به سکوت برگزار کنم. اما تبریک دوستان و هدایای تولد باز من را یاد این روز انداخت. باورم نمی شود. همسرم می گوید سی سالت شده است و من دوست دارم هنوز بیست و نه ساله باشم. انگار که گذشتن از سی نشانه گذشتن از مرزی باشد. همیشه در ذهنم سالهای بیست تا سی سالگی را به عنوان بهترین سالهای عمر می شناختم. سی سال؟ سی سال گذشت؟ برای خودش عمری است. همین چند وقت پیش یادداشت پنجاه سالگی ابراهیم نبوی را می خواندم. حالا که یاد آن افتادم حس می کنم سی سالگی ام لاغر است. خیلی کارها نکرده ام که باید می کردم. حالا فکری شده ام که نکند اگر پنجاه سالگی ای هم در کار بود، باز با خودم بگویم که چه کارها نکردیم در این عمر.
وقتی در دبستان بودم فکر می کردم مدرسه راهنمایی که بروم دیگر بزرگ شده ام و اتفاقی افتاده است. راهنمایی که بودم دلم می خواست دبیرستانی باشم. دبیرستان که رفتم با خودم فکر می کردم نه هنوز آن اتفاقی که می خواستم نیفتاده و من آن شخصیتی که می خواستم نشده ام. دلم می خواست به دانشگاه بروم و دیگر حتم داشتم دانشجو که شدم تمام است و آنی که باید باشم شده ام. دانشجو که بودم فکر می کردم بعد از تمام شدن دانشگاه تازه زندگی من آغاز می شود. دانشگاه که تمام شد…
جای حکیم عمر خیام اینجا خالی است که یک رباعی ناب در باب گذشت زمان و ناپایداری هستی ما بسراید. یکی مثل این رباعی : از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن/ برنامده و گذشته فریاد مکن … حالا دیگر مدتی است که فهمیده ام آن تغییر بزرگ، آن تحول عظیم شخصیتی، آن اتفاقی که همه چیز را درست می کند، همان چیزی که تمام نوجوانی و جوانی ام به انتظار آن گذشت، اصلاً وجود نداشت و ندارد. مدتی هست که فهمیده ام زندگی همین است که می بینیم. نه چیزی بیش و نه کم. شدن و رفتنی اگر قرار باشد اتفاق بیفتند در همین اوضاع و احوالی عادی که می بینیم اتفاق می افتد و لاغیر.
دوستانی دارم که می گویند سی سال که چیزی نیست و تازه اول جوانی است. معروف است که مرد از چهل سالگی به بعد تازه کامل و عاقل می شود و زندگی را می فهمد. حالا ما هستیم شما هم هستید. صبر می کنیم تا اگر عمری بود و به چهل رسیدیم آن وقت ببینیم چیزی بیشتر از زندگی فهمیده ام یا نه. هرچند می دانم زندگی به عدد و رقم نیست. زمان آن سیر خطی که ما فکر می کنیم نیست. در گذر سالها، چیزهایی از زندگی می فهمیم که توضیح دادنشان مشکل است. خط هایی که روی پیشانی مان می افتند، شاید نشان درک دشوار رازهای زندگی باشند.
- کسی که به تو نان نمی دهد ،آزادی هم نمی دهد :ژیلا بنی یعقوب از ماجرای شکایت روزنامه نگاران علیه علی خدابخش نوشته است : من این روزها به کارفرماهایی فکر می کنم که طلب دهها روزنامه نگار را نپرداخته اند اما حامی (اسپانسر)مالی و معنوی جلسات برخی از کاندیداهای احتمالی ریاست جمهوری شده اند.کاندیداهایی که تندترین شعارها را برای احقاق آزادی و دمکراسی و همه حقوق از دست رفته مان می دهند.آیا کسانی که به ما نان نداده اند،نانی که حق ما بوده است ،قرار است به ما آزادی بدهند.
مهرآیین مان امروز یک ساله شد. یک سال زمان زیادی است، اما آنقدر همه چیز سریع می گذرد که اصلاً آدم باورش نمی شود. از وقتی که او آمد، زندگی مان طور دیگری شد و در دور دیگری افتاد. شیرینی زندگی است در این دوران تلخی و سختی. گرمای زندگی مان است در این زمستان آخرالزمان. موهبتی است از آسمان. به خاطر او و برای آینده او، می توان و باید هر سختی را به جان خرید. نشان مهر خداوند است بر بندگان فقیرش. که او غنی است و همه چیز از اوست. ما، من و سولماز، چگونه می توانیم شکر این موهبت را به جا آوریم…
«… در یکی از شوخی های کوچک تاریخ «الینور» دختر کارل مارکس نظریه پرداز بزرگ تاریخ، در نخستین اجرای خصوصی نمایشنامه «خانه عروسک» نوشته هنریک ایبسن بازی کرد. او در این نمایشنامه که دفاعی درخشان از آزادی زنان بود نقش «نورا» را بازی کرد. جرج برنارد شاو هم در این اجرا شرکت داشت. اما در واقعیت الینور معشوقه سیاستمداری دغلباز و زن باز شد و تبدیل به کلفت خانه او شد! …» [ این هم فاصله هنر تا واقعیت زندگی! در ضمن نیکی کریمی هم در برداشت داریوش مهرجویی از همین نمایشنامه ایبسن (سارا) نقش نورا را بازی کرد]
«…مارکس فرزندی نامشروع از رابطه با کلفت خانگی شان داشت که هرگز پدری او را قبول نکرد و چون به حیثیت «رهبر انقلابی» او لطمه می زد همواره آنرا پنهان کرد. این کلفت «لنشن» نام داشت که سالها بدون مزد برای خانواده مارکس کار کرد. در حالیکه مارکس مدافع حقوق کارگران بود!…»
از کتاب «روشنفکران» نوشته پال جانسون، ترجمه جمشید شیرازی، فکر روز، ۱۳۷۶
- در این روزنامه کارگران مشغول کارند! (روایت نادر فتوره چی از وضعیت مطبوعات اصلاح طلب با نگاه به روزنامه کارگزان و هفته نامه شهروند امروز. او شهروند امروز را مک کارتی مطبوعات خوانده است)
خورشید رخش چه گشت پیدا / ذرات دو کوی شد هویدا
مهر رخ او چو سایه انداخت / زان سایه پدید گشت اشیاء
هر ذرَه، ز مهر نور رویش / خورشید صفت شد آشکارا
پس ذرَه ز مهر گشت موجود / وان مهر ز ذرَه گشت پیدا
دریای وجود موج زن شد / موجی بفکند سوی صحرا
آن موج فرو شده برآمد / در صورت کسوتی دل آرا
بر رسته بنفشه معانی / بر خط خوش نگار رعنا
بشکفته شقایق حقایق / بنموده هزار سرو بالا
اینها همه چیست عین آن موج / وان بود چه بود عین دریا
هر جزء که هست عین کل است / پس کل چه بود سراسر اجزاء
اجزاء چه بود مظاهر حق / اشیاء چه بود ظلال اسماء
اسماء چه بود ظهور خورشید / خورشید جمال ذات والا
صحرا چه بود زمین امکان / کانست کتاب حق تعالی
ای مغربی این حدیث بگذار / سَر دو جهان مکن هویدا
سرآغاز دیوان «شمس مغربی»
[و تازه این آغاز دیوان است. ببین تا پایان دیوان چه غوغایی برپاست و چه رازها که از پرده مستوری بدر می آیند و جانهای مشتاق را لبریز از حقایق ناب می کنند…]
این تست بازیگری «پل نیومن» عزیز در کنار «جیمز دین» افسانه ای برای فیلم «شرق بهشت» است. زمان این ویدیو یک دقیقه و نیم است. با سرعت اینترنت خانگی ذغالی ایران عزیز فکر کنم چیزی از این ویدیو دیده نشود. جدای از اینکه یوتیوب هم فیلتر شده است. احتمالاً این تست بازی باید مربوط به سال ۱۹۵۴ باشد. ما که آن موقع نبودیم و بعدها این فیلم تحسین شده «الیا کازان » را با بازی «جیمز دین» دیدیم. البته خوب شد که او انتخاب شد، اما دارم فکر می کنم که اگر پل نیومن عزیز انتخاب می شد، آیا شرق بهشت فیلمی که الان هست می شد؟ نه، نمی شد!
«مردی که آنجا نبود» عنوان یادداشت من است در ضمیمه فرهنگ و هنر روزنامه کارگزاران درباره فیلم ماردونا دست خدا :
شیخ اجل سعدی شیرازی ما صدها سال پیش از تولد سینما و فوتبال گفته بود دو پادشاه در یك اقلیم نگنجند؛ حالا حكایت پیوند سینما و فوتبال را هم شاید بتوان مصداقی برای این گفته مشهور دانست. به جرأت میتوان گفت سینما هرگز نتوانسته لذت تماشای یك مسابقه زنده فوتبال را به تماشاگر بدهد. سینما و فوتبال بیتردید دو پدیده شگفت قرن بیستم هستند كه با ظهور و گسترش و مخاطب میلیونی خود چنان تاثیری بر زندگی آدمهای این قرن گذاشتند كه هر مورخی باید در بررسی این قرن این دو پدیده را در نظر داشته باشد. در این سالها سینما چند بار تلاش كرده است به فوتبال نزدیك شود، جذابیت آنرا نمایش دهد و حتی آن را از آن خود كند؛ اما عجیب اینكه هرگز موفق نشده است. یكصد و اندی سال پس از تولد سینما هنوز نمیتوانیم از فیلم بزرگی نام ببریم كه نشاندهنده جذابیت فوتبال در سینما باشد. چه كسی میتواند منكر شباهتهای ساختاری و نمایشی فوتبال و سینما شود؟ مگر نه اینكه هر دو درامی هستند كه بر پرده (یا مستطیل سبز) نمایش داده میشوند و تماشاگران را متاثر میكنند؟ اما هر جادویی رازهایی در خود دارد كه ما از آن بیخبریم. سینما و فوتبال دو جادوی بزرگ عصر ما هستند…
ادبیات انگلیسی خواندهام؛ از سینما، ادبیات، زندگی و چند چیز دیگر مینویسم. از سال هشتاد و یک وبلاگ داشتهام. با روزنامهنگاری و ترجمه روزگار میگذرانم. ازدواج کردهام و پسر کوچولویی داریم بنام مهرآیین.
Email : FOROOZAN@GMAIL.COM
کتیبه من
قرآن را چنان بخوان که گویی تنها برای تو نازل شده است. [شهاب الدین سهروردی]ا