در روزگاری نه چندان دور، به همت چند تن از دوستان دانش آموخته زبان انگلیسی صفحه ای به انگلیسی در روزنامه جام جم منتشر می شد. به گمانم سالهای ۸۴ و ۸۵ بود و من هنوز دانشجو بودم. نسل ۳ نام ویژه نامه جوانان جام جم بود که سه شنبه ها منتشر می شد. صفحه آخر این ضمیمه، به همت دوستم حمیدرضا غلامزاده و چند نفر دیگر، با مطالب تالیفی که خود بچه ها می نوشتند بسته می شد. اسم صفحه را گذاشته بودند Gazette. من هم آنجا ستون کوچکی داشتم و دل نوشته می نوشتم. از خودمان اصطلاحی ساخته بودیم و دل نوشته را ترجمه کرده بودیم Heart Note.
آن صفحه انگلیسی بعد از مدتی طبق معمول روزنامه نگاری در ایران با تغییر مدیریت فاتحه اش خوانده شد. حالا همان بچه ها باز همت کرده اند و Gazette را به صورت آنلاین منتشرکرده اند:
مراسم اعلام نامزدهای هشتاد دومین جوایزاسکار برگزار شد و طبق بیشتر پیشبینیها، دو فیلم «آواتار» و «قفسه رنج» در بیشتر رشتهها نامزد شدند. این دو فیلم هر کدام با ۹ نامزدی در رشتههای اصلی، حسابی جا را برای بقیه فیلمهای خوب سال ۲۰۰۹ تنگ کردهاند. از شگفتیها یکی نامزدی «جرمی رِنر» بازیگر قفسه رنج برای بهترین بازیگر مرد بود و همچنین اینکه نام جیمز کامرون در رشتهی فیلمنامه اصلی جزو نامزدها نبود . ضمن اینکه نامزدهای جوایز گُلدن گلوب هم اعلام شد و مثل همیشه شباهتهای این دو فهرست به گمانهزنی درباره برندگان نهایی اسکار دامن میزند. چهار فیلم آواتار، قفسه رنج، اراذل بیآبرو، ارزشمند و «درآسمان» در اسکار و گلدن گلوب نامزد بهترین فیلم هستند.نامزدهای امسال نشان داد که اعضای آکادمی تمامی وجوه و گونههای سینمای معاصر را در نظر دارند و سلیقههای مختلف سینمایی میتوانند بهترینهایشان را در این فهرست ببینند؛ از فیلمهای مستقل و کوچک به سبک جشنواره ساندنس گرفته تا علمی-تخیلی های عظیم. در بخش بهترین فیلم غیرانگلیسی، درباره الی… از ایران علیرغم انتظارها در فهرست نامزدهای نهایی قرار نگرفت. در این بخش روبان سفید فیلم تحسین شده میشائیل هانکه، «یک پیامبر» نماینده فرانسه، «عجمی»از اسرائیل، «شیرهی اندوه» از پِرو و فیلم «راز چشمهای آنها» از آرژانتین نامزد شدند. مراسم اسکار هشتاد و دوم روز ۷ مارس امسال در لوسآنجلس برگزار میشود. نکته دیگر اینکه امسال برای اولین بار پس از سالها، به جای پنج فیلم همیشگی، ده فیلم برای بهترین فیلم نامزد شده اند.
از بد حادثه در این سرزمین گل و بلبل همه چیز ذیل سیاست قرار گرفته است؛ حتی فرهنگ. شاید اگر اوضاع طبیعی بود و تلویزیونی واقعاً ملی داشتیم، باید خوشحال میبودیم که هر شب برنامهای هست که به فرهنگ و هنر میپردازد و هنرمندان و اندیشمندان استخوانخرد کرده در آن حرف میزنند. ماجرا اینطور نیست اما برای تلویزیونی که میدانیم چه درکی از رسانه در ذهن مدیرانش هست، همین دوسال و اندی که برنامهای با مختصات دوقدم مانده… از آن پخش شده را باید قدمی رو به جلو بدانیم. اصلاً همین که فرهنگ و هنر را قابل دانستهاند جای تقدیر دارد. تا پیش از دوقدم مانده… برنامههای جُنگمانندی مثل «چهارسوق» و «نگارستان» از همین شبکه چهار و دیگر شبکهها پخش میشد. این برنامهها شامل گزارش و گفتگو درباره برخی از اتفاقات فرهنگی روز بود و هست. اما برنامهای به شکل دوقدم… نداشتیم و برای همین این برنامه در ابتدای پخش حسابی میان اهل فرهنگ و هنر گل کرد. مهمانانی به این برنامه دعوت شدند که تا پیش از این پایشان به تلویزیون ایران باز نشده بود. حضور محمدرضا گلزار، مهناز افشار، مسعود کیمیایی و رضا کیانیان و چند نفر دیگر شبهای داغی برای این برنامه ساخت. یا استادانی از دانشگاه دعوت شدند که تا به حال توجهی به آنها نشده بود. مناظره مهدی عسگرپور و جواد شمقدری بر سر سیاستگذاری در سینما که با اجرای فریدون جیرانی پخش شد، نمونه بحثی واقعی و بدون سانسور بود که تلویزیون ما همیشه از این نوع اتفاقات اجتناب میکند. زنده بودن برنامه دردسرهایی برای مدیران محافظهکار درست کرد. مثلاً رضا کیانیان و هوشنگ توکلی حرفهایی زدند که برنامه ناگهان دچار نقص فنی شد!
روزهای غریبی است. شاید بعدها کتابها بنویسند در باب این روزها که بر ما گذشت. شاید سی سال بعد، یادمان بیاید که چطور بخشی از تاریخ بودیم و چطور تاریخ این سرزمین را نوشتیم. اصلاً سال عجیبی بود این سال ۸۸.از آن سالها که بعدها در کتابهای تاریخ زیاد به آن اشاره میکنند. گفتنی ها کم نیست اما همان به که زبان در کام گیرم و به قول سعدی زبان بریده به گوشه ای بنشینم صُمٌ بُکم. شاید پروردگار عالم چرخ گردون این دیار را چنان گرداند که جایی برای گفتن گفتنیها بود…
۲۴ اولین شماره ویژه نامه سینما و تلویزیون همشهری به سردبیری حسین معززی نیا درآمده. بخوانید که خواندنی است و در میان نشریات سینمایی ایران تا به حال نظیر نداشته.فقط امیدوارم سایت مجله را زودتر راه بیندازند.
«هرکه در این سرا درآید نانش دهید. نانش دهید و از ایمانش مپرسید. چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد، البته بر خان ابوالحسن به نان ارزد. »
ایران زمین خاک غریبی است. هرجای این خاک غریب که قدم بگذاری میبینی عارفی و اهل حقی آنجا خفته است و مزارش پس از قرنها هنوز میعادگاه اهل نظر است. ماندهام که اگر خاک ایرانزمین چنین حاصلخیز حکمت و عرفان نبود، اولیاء خداوند از میان کدام قوم برگزیده میشدند؟ از بختیاری ما بود که چندی پیش، برای سفری کاری به شاهرود و دامغان رفتیم و از بختخوش فرصت یافتیم مزار سلطانالعارفین بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی را هم زیارت کنیم. شرح پیوندهای معنوی و باطنی این دو را باید در «تذکرة الاولیا» و کتب دیگر خواند.
از تهران تا سمنان دو سه ساعت راه است. سمنان شهر آرامی بود و آسمان آبی و صاف و بیابری داشت که درتهران اگر باشد غنیمتی است. میان سمنان و دامغان و شاهرود فاصله اندک است؛ مثل شهرهای شمال، با نیم ساعت راندن در جادهای که در دشت پهنی کشیده شده، میشود به شهر دیگری رسید. جاده ها برخلاف مناطق مرکزی و جنوب کشور، خوب بود. جادههای دوبانده با آسفالت خوب و تمیز. اطراف این شهرها باز است. گستره دید آدم با ساختمانهای بلند محدود نمیشود. مثل تهران نیست که هرچقدر هم دور را ببینی، ساختمان ها بدقواره درهم رفته باشد. در اطراف سمنان تا جایی که چشم کار میکند دشت و بیابان است و کوههای دور و آسمان آبی گسترده. برای ما که در فشردگی و تراکم و آسمان تنگ تهران داریم جان میکَنیم، دشتهای باز و آسمان گسترده این نواحی، همچون بارانی بهاری است بر بیابان تفته. در جاده سمنان به دامغان خورشید انگاری آمده صاف نشسته روی سقف ماشین!، صورت آدم میسوزد، چرا که ابری در آسمان نیست و آسمان پاک است.
شاهرود سرسبزتر است و هوای کوهستانی و خنکی دارد. از شاهرود تا بسطام راهی نیست. جاده پهنی هست که گویا به گرگان و سرسبزی شمال راه دارد. کوههایی در دوردست دیده میشود که روی کلالهشان ابرهای سفید نشسته. جنگل ابر انگار آنجاست. همان که دارند خرابش میکنند. جنگلی با درختان سه چهار هزار ساله که پُر از ابرهای پایینآمده است و مهآلود. کاش قسمت شود قبل از اینکه آقایان برای ویلاسازی از وسط جنگل جاده بکشند، آنجا را هم ببینیم.
بسطام بخش کوچکی است در نزدیکی شاهرود. آرامگاه بایزید بسطامی در گوشه یک امامزاده قرار دارد. روبروی قبر بایزید، در کوچکی هست که ورودی حجره بایزید بوده. میگویند بیشتر عمرش را در این گوشه گذرانده. اسمش را گذاشتهاند معتکفخانه. میگویند بایزید اینجا کنج خلوت گزیده بوده و چلهنشینی میکرده. میراث فرهنگی کار خاصی برای مزار بایزید نکرده بود.
خرقان اما هنوز شبیه دهی بود. میان اهالی جوان کمتر میدیدی؛ همه پیر بودند. سکوت و خلوتی بر خرقان حاکم بود که انگار از قرن هفتم باقی مانده بود. وقتی وارد خرقان شدیم حس میکردم تاریخ را به عقب رفتهایم و حالا هفتصد سال پیش است و داریم به دیدار شیخ میرویم. دیواره های کاهگلی باغهای قدیم هنوز باقی مانده اند. مردم محلی به ابوالحسن خرقانی میگویند «شیخ» و به کراماتش اعتقاد دارند. آرامگاه ابولحسن خرقانی در دامنه تپهای بود که از بلندای آن تمام قریه خرقان و نواحی اطراف دیده میشد. میراث فرهنگی اینجا بیشتر کار کرده بود. هرچند بیشتر بناها در دهه پنجاه ساخته شده بود. جوی آبی از بالادست باغ روان بود و درختان سپیدار همه جا قد کشیده بودند. در کنار جوی آب سکوهایی برای نشستن خانوادهها ساخته بودند و کنار سکوها بساط باربکیو! برای جوجهکباب در پیک نیک.
درون آرامگاه غرق سکوت بود. اهل تسنن میآمدند و در کنار شیعهها نمازی میخواندند و فکر و ذکری با شیخ میکردند و میرفتند. بر دیوار آرامگاه سنگ مرمری بود که روی آن گزارشی از ساخت آرامگاه در زمان محمدرضاشاه داده شده بود. میراث فرهنگی روی عبارت شاهنشاه آریامهر را با فلز پوشانده بود اما «مهر»اش بیرون فلز مانده بود! بر در و دیوار آرامگاه سخنان شیخ و روایات منسوب به او نوشته شده بود. ماجرای وصل باطنی بایزید و ابوالحسن هم یکی از این روایات بود. نقل است از بایزید که سالی یکبار به دهستان خرقان میآمد بر بلندای تلی میایستاد و همچون کسی که بوی خوشی استشمام کند نفس میکشیده. چون علت پرسیدهاند گفته است زین سو بوی یاری میآید…
اما خواجه عبدالله انصاری که توفیق شاگردی ابوالحسن خرقانی را داشت در رساله «دل و جان» نوشته است: «عبدالله گنجی بود پنهانی، کلید آن گنج به دست ابوالحسن خرقانی، تا رسیدم به چشمه آب زندگانی چندان خوردم که نه من ماندم و نه خرقانی.»
در این سفر عکسهایی گرفتم به رسم یادبود و یادآوری که روزگاری بر چه خاکی گذشتیم. اما آنچه بر بیننده اهل دل این مزارها میرود، به تصویر نمینشیند. خداکند ما اهل دل باشیم.
«الهی، خلق تو شَکر نعمتهای تو کنند، من شکر بودن تو کنم، نعمت بودن توست.»
با نگاه به نیم قرن تاریخ تلویزیون در ایران سریال های انگشت شماری را می بینیم که توانسته اند به معبد طلایی حافظه تصویری ایرانیان راه یابند. از این دست مجموعه ها در قبل از انقلاب میتوان از «دایی جان ناپلئون»، «مراد برقی»، «خانه قمرخانم» و «سلطان صاحبقران» نام برد. بعد از انقلاب هم «هزاردستان»، «روزی روزگاری»، «امام علی ع» و «زیر تیغ» و چند تای دیگر توانستند به سطح تاثیرگذاری عمیق و داشتن مخاطب وسیع دست پیدا کنند.
برای انتخاب بهترین سریال های تلویزیونی لازم است که نظرسنجی گستردهای در بین مخاطبان میلیونی تلویزیون انجام شود، و یا اینکه مجلات سینمایی و هنری نظرسنجی سراسری از منتقدان به عمل آورند؛ چیزی شبیه انتخاب بهترین فیلمهای ده سال اخیر. اما کماکان انتخاب حقیقی در طول زمان اتفاق میافتد و حتی سالها پس از پخش سریال خودش را نشان میدهد. مجموعه دایی جان ناپلئون ساخته ناصر تقوایی از این نظر نمونه است؛ چرا که پخش آن سالها پیش قبل از انقلاب صورت گرفته و پس از آن در نوارهای ویدیویی و CD و DVD بارها دیده شده است. میزان محبوبیت یک اثر نمایشی را میتوان از ردپایش در فرهنگ عمومی دریافت. اصطلاحاتی چون «کار، کار انگلیساس» و یا «توهم توطئه» و یا «نگاه دایی جان ناپلئونی» در فرهنگ عمومی و گفتار نقادانه راه یافتهاند و نشان دهنده تاثیرگذاری عمیق دایی جان ناپلئون هستند.
سالار عقیلی را یادم هست دوستم علی طالبیان اولین بار به من شناساند. یادش به خیر سالهای دانشجویی بود وهر کشف تازه ای در عالم ادبیات و هنر به وجدمان می آورد. آلبوم «عشق ماند» بود و تصنیف «شاه شمشاد قدان» که آنقدر زیبا و شورانگیز بود که هربار شنیدنش دل آدم را می لرزاند. چهارمضرابی بود در بیات اصفهان که غوغا می کرد. شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان/ که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان…
بی اغراق می گویم که سالار عقیلی از آنهاست که صوت داودی شان در دل و جان آدم می نشیند. از آنها که می توان بهشان امید داشت که بعد از استاد شجریان چراغ آواز ایرانی را روشن نگه دارند. علیرضا قربانی هم از همین دست است. سرشان خوش و صدایشان گرم باد. هربار که کاری از این دو هنرمند می شنوم افسوس می خورم که چرا موسیقی را به جد دنبال نکردم. حیف است اگر بگذاریم موسیقی هم به حسرت های زندگی مان اضافه شود.
کوئنتین تارانتینو مثل شعبده بازی که همیشه چیزی در آستین دارد، بازهم همگان را متعجب کرده است. بسیاری از منتقدان تارانتینو را نابغه سینمای امروز میدانند و عده کمتری معتقدند تارانتینو فیلمسازی معمولی است که از اتفاق شیفتگان بسیاری پیدا کرده و فیلمهایش تنها کولاژهایی هستند برگفته از فیلمهای مهم تاریخ سینما . «حرامزاده های بیشرف» فیلم آخر او نیز باز نظرات موافق و مخالف بسیاری برانگیخته. فیلم فروش فوقالعادهای داشته و در نظرسنجی های اینترنتی هم مدام رتبه اش بالاتر می رود. اسم فیلم، که تارانتینو به عمد آنرا با املای غلط نوشته، ملهم از یک فیلم ایتالیائی است که در سال ۱۹۷۸ ساخته شده، که داستان فیلم ربط زیادی به آن ندارد. به گفته تارانتینو پروسه یافتن ایده اولیه و تبدیل آن به فیلمنامه نهایی دوره ای ده ساله را گذرانده است.تا اینجای کار چندین نفر از منتقدان بینالمللی این فیلم را بهترین فیلم تارانتینو دانسته اند. فیلم نمونهای تمام عیار از سبک خاص فیلمسازی تارانتینو ست.
همه دوستداران سینما در ایران احتمالاً به یاد دارند که پس از آتشسوزی عجیب سینما آزادی، حدود ده سال شروع بازسازی آن طول کشید. سینما آزادی (شهرفرنگ سابق) و سینما شهرقصه دو سینمای خاطرهانگیزی بودند که برای نسل های مختلف تماشاگران سینما در ایران خاطراتی نابی ساختند و رفتند. صف های پر شور و حال دوران رونق جشنواره فجر را در اطراف همین سینما ها به یاد میآوریم. و خاطره تماشای فیلمهای بزرگ تاریخ سینما با دوبله های خوب قدیمی و روی پرده سینما شهرقصه تکرارنشدنی بنظر میآید. اما بالاخره بعد از ده سال و تمام شدن اختلافات شهرداری و حوزه هنری، مسابقه یا مناقصه ای برای طراحی سینمایی جدید برگزار شد و از قرار معلوم مجموعه فعلی آزادی را برنده همان مناقصه ساخته است.
حالا این روزها که به مجموعه سینما آزادی می رویم چه میبینیم؟ به گمان من این ساختمان بیشتر شبیه به یک پاساژ تجاری مدرن است تا مجموعه سینمایی. فضای بیرونی اش باز حالا قابل تحمل است اما امان از داخل سینما که هیچ اثری از درک نیازمندی های یک فضای فرهنگی و هنری در آن نیست. همان اولین باری که میخواستم قدم به ساختمان جدید بگذارم آرزو کردم کاش معماری طراحیاش کرده باشد که عاشق سینما باشد یا لااقل بداند یک تماشاگر جدی سینما دوست دارد در چه جور جایی فیلم ببیند. داشتن هفت سالن مدرن و تمیز با امکانات صوتی و تصویری خوب البته لازم است، اما فقط همین؟ روح سینما کجای این ساختمان بلند شیشهای است؟ اگر تابلوی فیلمها را برداریم آیا این مکان مثلاً با پاساژ گلستان فرقی دارد؟ در طراحی فضای داخلی سینما هیچ نشانه یا عنصری دیده نمیشود که نشان دهنده حضور در مکانی فرهنگی هنری باشد. فضای داخلی این سینما خشک و بیروح و حتی سرد است. فکری برای جای نشستن تماشاگران پیش از فیلم نشده،انگار که هرکس بلیط خرید باید بلافاصله برود بنشیند توی سالن! مساله دیگری هم که واقعاً باعث عذاب شده است جای پارک است. واقعاً عجیب نیست که یک مجموعه سینمایی با هفت سالن طراحی میشود اما جایی برای یک پارکینگ کوچک اختصاصی سینما هم در نظر گرفته نمی شود! سینما آزادی امروز متاسفانه سینمای خاطره سازی نیست. کاش معماران و طراحان آن توجه میکردند که دارند یکی از مهمترین سینماهای مرکز پایتخت را میسازند. چیزی که هست انگار بیشتر به درد نمایش فیلمفارسی های جدید سینمای ایران و کمدی های مفرحی! چون «چارچنگولی» میخورد که تماشاگر ببیند و کمی بخندد و از سالن هم که بیرون آمد فراموش کند تا دفعه بعد.
آیا سینما و فلسفه به واقع نسبتی با هم دارند؟ آیا سینما وامدار تفکر فلسفی است یا نه فلسفه معاصر از سینما تاثیر گرفته است؟ در سالهای اخیر مقالات و کتابهای بسیاری پیرامون فلسفه فیلم یا فلسفه سینما منتشر شده است که همگی سعی داشته اند به پرسش های بنیادی در باب نسبت سینما و اندیشه پاسخ دهند. فیلم-فلسفه، سینمای اندیشه، فیلموسوفی و سینما از ورای فلسفه همه عنوان هایی هستند برای این مبحث مشترک مطرح شده اند. جریان فلسفه فیلم به جایی رسیده است که در فلسفه هنر برای خود شاخه ای جداگانه تشکیل داده و شاید از نظر میزان اهمیت و توجه متفکران به آن، تنها فلسفه موسیقی با آن برابری کند. برای شناخت جریان فلسفه فیلم باید کمی به عقب برگردیم و تاریخ نظریهپردازی درباب سینما و فیلم را مرور کنیم. نظریه فیلم هم مقوله ای است که در همین موضوع میگنجد و باید به آن اشاره کرد.
گرچه بسیاری از نظریهپردازان سینما فیلسوف نبودهاند و بحثهای کاملاً فلسفی را مطرح نمیکردند اما متأثر از نظریات فلسفی دوران خود بودند. برای مثال آندره بازن متأثر از رویکرد فلسفی پدیدارشناختی و اگزیستانسیالیسم بود و آیزنشتاین از مارکسیسم تاثیر میگرفت؛ این افراد در مورد ماهیت و کارکرد فیلم نظریاتی مطرح میکردند که لزوماً نظرات فلسفی نبودند اما قابلیت طرح در حوزه مسائل فلسفی را داشتند. در این میان فلسفهی فیلم مدعی است که برای یکدست کردن نظرات غیرفلسفی در مورد سینما ما به رشتهای به نام “فلسفهی فیلم” احتیاج داریم.
مرغان گرمسیر با مرغان سردسیر، هردو ، جمع شدند و مرغانی را که حیات ایشان در آب بود بخواندند و مرغانی را که حیات ایشان در خاک و بر خشک بود بخواندند. گفتند: تدبیری خواهیم کرد و هر جنس را و هر نوع را از جمله جانوران سلطانی است و پادشاهی. ما را نیز پادشاهی میبباید. گفتند: از پرندگان کیست که پادشاهی را شاید؟ گفتند: سیمرغ که از پرندگان او عظیمتر است. گفتند: کار سازید تا برِ وی رویم، او را خبر کنیم از واقعه خود.
*
در پریدن آمدند. هر مرغی که سردسیری بود، چون به گرمسیر رسید با گرما طاقت نداشت. پرش ریخت در گرما بماند و بمرد. و هر مرغی که گرمسیری بود، چون به سردسیر رسید با سرما طاقت نداشت. آخر شد و بمرد. و هر مرغی که خاکی بود، چون به آب رسید نتوانست گذار کردن، در آب افتاد، غرقه شد. و هر مرغی که آبی بود، چون به خشکی رسید عاجز شد و فرو ماند. هیچ کس به سیمرغ نرسید تا قصه خود با او بگفتی.
*
این حدیث سیمرغ است. همه طالبان در راه فرو شدند. کس به مقصود نرسید. لااله الاّ الّله گفتن به زبان آسان است. خود را از پیش خود برداشتن دشوار است. تا تو خود را میبینی و چیزی را به خود نسبت میدهی «وحده لاشریک له» گفتن از تو مجاز بوَد. کاری عظیم است قدم در سراپرده سیاست نهادن…
(از مقدمه منطق الطیر به تصحیح استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)
ادبیات انگلیسی خواندهام؛ از سینما، ادبیات، زندگی و چند چیز دیگر مینویسم. از سال هشتاد و یک وبلاگ داشتهام. با روزنامهنگاری و ترجمه و تدریس زبان انگلیسی روزگار میگذرانم. با یکی از لیلی های روی زمین به نام لیلا ایزدپناه ازدواج کردهام و پسر کوچولویی داریم بنام مهرآیین.
Email : FOROOZAN@GMAIL.COM
کتیبه من
قرآن را چنان بخوان که گویی تنها برای تو نازل شده است. [شهاب الدین سهروردی]ا
*
بهشت و جهنم هر فردی همیشه همراه و مخلوق خودش است، پس قیامت همین الان است.
(نقل از ملاصدرا در شواهد الربوبیه)