
بمب گوگلي براي مقابله با فيلم سيصد : فيلمي كه به ايرانيان توهين كرده است. به اين صفحه لينك بدهيد
توضيح بيشتر در وبلاگ لوگو ماهي
ادبیات
احمد شاملو
رضا براهنی
عباس معروفي
منيرو رواني پور
حسين نوش آذر
حسن محمودی
احمد غلامی
اسدالله امرايي

به گمانم یکی از نامه های فروغ فرخزاد را خوانده بودیم که بحث تهران پیش آمد. با علی حجوانی قرار گذاشتیم که درباره تهران بنویسیم. اسمش را هم گذاشتیم « تهران نویسی». شاید باقی دوستان وبلاگ نویس را هم به نوشتن درباره تهران ترغیب می کردیم و خدا را چه دیدی یک وقت همین هم می شد نهضتی مثل بازی شب یلدا! اما این یکی هم مثل بیشتر تصمیم های جمعی که می گیریم عملی نشد و هیچکدام ننوشتیم. ماجرا مال یکی دو سال پیش است. اصل آن نامه فروغ را نتوانستم پیدا کنم. اگر شما دیدید به من هم بگویید که ببینم دیگر از تهران چه نوشته بود. فروغ در یکی از نامه هایش به پرویز شاپور چند خطی به این مضمون نوشته بود : « با تمام این حرفها من تهران خودمان را دوست دارم. تهران را با آن مردم مفلوک و غروب های دلگیر و کوچه های تنگ و خاکی اش دوست دارم...»
این روزها که می بینم هوای تهران خوب است و اندکی ابر و آسمان و کوهی سفید از برف می شود دید دوباره یاد آن ماجرای «تهران نویسی» افتادم. امشب آسمان تهران ستاره هم حتی داشت. داشتم فکر می کردم که ببین تهران قدیم چه بوده که ویرانه اش را هم می شود دوست داشت. تهرانی که پر بوده از جاهایی مثل شمیران و باغ فردوس. شک ندارم که این شهر را دوست دارم. همین شهری که هر روز فحشش می دهیم و اعصابمان از ترافیک و دود و کثافت و روابط ناسالم آدمها و قالتاق بازی ها و نامردی هایش خرد می شود، همین شهر را دوست دارم. تهران ( به قول یوسف میرشکاک دوزخ پایتخت) با تمام بدیهایش شهری دوست داشتنی است. دلایل دوست داشتن تهران ممکن است زیاد معقول نباشد. یک دلیلش برای من باید این باشد که در تهران بیشتر امکان « فرد» بودن داری. لازم نیست برای کسب هویت خودت را قاطی جمع کنی. در شهرستان اگر در جمع نباشی احساس می کنی وجود نداری. در تهران می شود تنها بود. می شود توی این جمعیت عظیم گم شد. می شود ساعتها پیاده روی کرد بدون اینکه آشنایی را ببینی و مجبور به سلام و علیک و دیگر تعارفات چندش انگیز شوی. اما در شهرستان کافی است در خیابان ظاهر شوی تا آوار عرف اجتماعی بر سرت خراب شود. تهران زود بیدار می شود و دیر می خوابد. در این شهر می توانی بیشتر احساس زنده بودن بکنی. رخوت بعد از ظهرهای شهرستان ها گاهی واقعا غیر قابل تحمل است. اینکه شهری ساعت 8 شب تعطیل شود، مثل کرمان ( در کرمان ساعات تعطیلی مغازه ها بیشتر از ساعات کاریشان است!) اما در تهران هر ساعتی بخواهی تاکسی گیرت می آید و می توانی تا دیروقت توی خیابانها قدم بزنی بدون اینکه زیاد نگران کوچه های خلوت و اراذل و اوباش موتورسوار باشی که کیفت را می زنند و با چاقو خط خطی ات می کنند. می توانی در تهران تا ساعت 12 شب در یک ساندویچ فروشی چیزی بخوری.
می دانم تهران شهر بی قواره و بی در و پیکری است. می دانم انبوهی از آهن و سیمان و آدم و ماشین است که در هم وول می خورند. می دانم شاید شهری بی هویت تر از تهران در تمام ایران نشود یافت . با تمام این حرفها، این شهر حسی به من می دهد که به گمانم خاص همین شهر و همین شرایط است. وگرنه من از اصفهان هم خوشم می آید اما فقط در تهران است که آن حسی که گفتم سراغم می آید. نمی دانم چطور می شود حسی که از یک شهر داری را توضیح دهی. شاید دلایلی که آوردم اصلا دلایل اصلی نبود. شاید خیلی هم به نظر دلایل مزخرفی بیایند. شاید کسانی که سالها هم در تهران و هم در یکی از شهرستان ها زندگی کرده باشند بفهمند که چه می گویم. جدای از اینکه شهرستان هم خوبی های خودش را دارد. مثلا آرامش و سکونش و هوای تقریبا همیشه پاکش.
من البته با سیاستی که همه چیز را در مرکز جمع کرد و بقیه شهرها را حاشیه ای بر این مرکز قرار داد مشکل دارم. همین سیاست غلط بود که موج مهاجرت از شهرستان ها به تهران را بوجود آورد و بلایی به سر این شهر آورد که حالا نمی فهمند چطور کلاف های سردرگم این شهر را می شود باز کرد.
آری این چنین بود برادر، تهران را دوست دارم، با همه ی مزخرف بودنش
شما چطور برادر (یا چه بسا خواهر!)؟ تهران را دوست دارید یا نه؟.
حسام - در ساعت 02:51 AM|
نظرات (0)رسول ملاقلي پور هم رفت. مرگ چقدر غير منتظره است. يادش به خير. اين فيلم آخرش و سفربه چزابه اش را دوست داشتم. هيوا هم لحظه هاي عاشقانه خوبي داشت. مرگ او من را ياد دوستي انداخت كه در زمان ساخت فيلم « مزرعه پدري» جزو عوامل فيلم بود. حالا آنقدر از آن دوست دور شده ام كه حتي نمي توانم زنگ بزنم و با او از مرگ ملاقلي پور حرف بزنم.
دوست عزيزم علي اصغر هنرمند اين نكته را يادم داد كه در آفيس 2007 مي شود مستقيما از داخل برنامه ورد وبلاگ را آپديت كرد. اين اولين يادداشتي است كه با همين شيوه مي فرستم.
حسام - در ساعت 03:34 PM|
نظرات (0)
اين هم از اسكار امسال . انگار آن طرف آبها هم همينطور است، سال به سال دريغ از پارسال. بالاخره استاد اسكورسيزي هم اسكار گرفت. «مرحوم» فيلم آخر مارتين اسكورسيزي را ديده ام. در حد شاهكارهاي استاد نيست اما اين ميزان انرژي و سرزندگي كه در فيلمش بود، آن هم در اين سن و سال آدم را سر ذوق مي آورد. استاد پيش از اين شاهكارهايي ساخته كه بي دليل ناديده گرفته شده اند. هرچند اسكار براي آدمي مثل «مارتي» ديگر اعتباري نيست. لئوناردو دي كاپريو براي بازي در اين فيلم بايد اسكار مي گرفت. مي دانيد كه، هميشه در اين گونه جوايز حق به حقدار نمي رسد. « بابل» را هم فكر ميكردم بيشتر تحويل بگيرند.«APOCALYPTO» فيلم خوب « مل گيبسون» هم ناديده گرفته شده. «بازگشت» فيلم آخر "پدرو آلمودوبار " هم همينطور. اسكار يك جايزه محدود و محلي است اما ببينيد رسانه ها چه كارش كرده اند. همين يك نمونه اسكار براي فهم قدرت رسانه در دنياي امروز كافي است. يعني چه جايزه اي كه فقط به فيلمهاي نمايش داده شده در لوس انجلس اختصاص دارد جهاني دانسته شود؟ اسكار طوري بزرگنمايي شده كه آدم واقعا باور مي كند اينها بهترين فيلمهاي سال كل سينماي جهان هستند. جشنواره فجر ما دقيقا عكس اين ماجرا است. جشنواره فجر ما حتي نمي تواند منعكس كننده همه جريان هاي سينماي اين مملكت باشد و آن وقت اسمش خودش را گذاشته بين المللي.
من فكر مي كنم اسكار را نبايد زياد جدي گرفت. اين فقط يك شوي آمريكايي است. جوايز اسكار به هيچ وجه نشان دهنده برترين هاي سينماي جهان نيست
پيش بيني شده بود كه امسال سال سياهان باشد، اما نبود.فارست ويتاكر و جنيفر هادسن دو بازيگر سياهپوستي بودند كه اسكار گرفتند اما بوي سياست و محافظه كاري از نوع آمريكايي بدجوري در هواي اسكار هست. سياست ديگر حتي پشت پرده هم نيست، روي صحنه است.
ادامه مطلب "يك شوي آمريكايي"
حسام - در ساعت 11:53 AM|
نظرات (0)دلم ملول گشت از جهان و هرچه در اوست
درون خاطر ما كس نگنجد الا دوست
*
اوضاع ايران سخت قمر در عقرب است. همه چيز انگار دارد به سوي نهايت خود پيش مي رود. بحران اقتصادي، فضاي بسته ي سياسي، وضعيت مطبوعات و كتاب و نشر و فرهنگ و هنر، بحران اخلاقي مردم ايران و خلاصه هر آنچه تو بگويي انگار با سرعتي جنون آسا به سمت آخرين درجه خود در حركتند. بارها از خودم پرسيده ام ما در رسيدن به چنين وضعيتي چقدر مقصر هستيم؟
سايه جنگ و تحريم و نا امني بالاي سر اين سرزمين است. حال و دمي است كه همه چيز به هم بريزد و به قعر دره اي سقوط كنيم كه بيرون آمدن از آن كار يك نسل و دو نسل نيست. چطور در چنين شرايطي ما مردم مي توانيم فقط به گذران زندگي فكر كنيم؟چطور اينقدر خيالمان آسوده است؟ درست است، تاريخ ما نشان مي دهد كه ما ملتي بي خيال، سهل انگار و بدون حافظه هستيم. اما آنچه امروز مي بينيم ديگر نهايت سهل انگاري است.
خطر را حس نمي كنيم تا زماني كه بر سرمان آوار شود. ماشين جنگي جهان اگر عليه ما راه بيفتد، ديگر نه از تاك نشاني خواهد ماند و نه از تاك نشان. اگر نسل هاي گذشته هم به قدر ما سهل انگار بودند، آيا امروز چيزي از اين سرزمين دوست داشتني براي ما مانده بود؟
حتم دارم يكي از بدترين دوران هاي تاريخ اين سرزمين را داريم مي گذرانيم. حتم دارم يكي از بدترين دولت هايي كه امكان حكومت شان هست دارد بر ما حكومت مي كند.
چرا خودمان را به آب و آتش نمي زنيم كه جلوي ويراني اين سرزمين را بگيريم. چرا هر كاري از دست مان برمي آيد انجام نمي دهيم؟ چرا هميشه تا مجبور نشده ايم دست به كاري كه لازم است نمي زنيم؟ چرا اين همه منفعل ايم؟
حسام - در ساعت 01:33 PM|
نظرات (0)- اين هم از جشنواره فيلم فجر. در روزهاي جشنواره مي توانستم بنويسم اما نمي دانم چرا صفحه مديريت وبلاگ بالا نمي آمد. جشنواره بي رمق و بي حس و حالي بود. گرم نبود. بيشتر فيلمها در بيان بصري لكنت داشتند و كند و بي حس و حال فقط حوصله تماشاگر را سر مي بردند. حيف نگاتيوي كه حرام اين فيلمها شد. سينماي ايران بدون شك بيمار است. بعضي كارگردان ها انگار در مريخ زندگي كرده اند و اصلا از حال و هواي ايران هيچ خبري ندارند. بدتر از فيلمها، ادعاهاي كارگردان ها و عوامل فيلمها در نشست هاي مطبوعاتي بود. همه چنان دچار خود بزرگ بيني هستند كه فكر مي كنند با يكي دو تا فيلم بي سر و ته كه ساخته اند آخر سينما هستند.
o در سينماي مخصوص رسانه ها همه جور آدم پيدا مي شد! تعداد زيادي كارت قلابي پيدا شد. جالب اينكه يك زن خانه دار در نشست رسانه اي فيلم سنتوري سوال طرح كرده بود و بالاي برگه اش هم نوشته بود « خانه دار» ! بعد از بيست و پنج دوره هنوز بلد نيستيم يك جشنواره را آبرومند و درست برگزار كنيم. صندلي ها هميشه پر بود و جا براي منتقدان و روزنامه نگاران نبود. شلوغ بازي و ايروني بازي در چنين وقت هايي بيشترين چيزي است كه ديده مي شود. شما فكر مي كنيد در صدمين دوره جشنواره فجر اين مشكلات حل شده باشد؟
چند فيلم خوب هم ديدم. « روز سوم» خوب بود و سيمرغ بهترين فيلم در میان این همه فیلم بد حقش بود. هرچند داوری های امسال فاجعه بود. محمد حسين لطيفي فيلم گرم و خونداري درباره روزهاي اشغال خرمشهر ساخته است. « سنتوري» استاد مهرجويي هم خوب بود. هرچند به نظرم در حد « مهمان مامان» شاهكار نبود. صداي محسن چاوشي خوب روي بهرام رادان نشسته است. بازي بهرام رادان هم حرف نداشت. اما فيلم مهرجويي در زمينه اعتياد به نظرم حرف تازه اي نداشت. « فرش ايراني» هم مجموعه اي فيلم كوتاه بود از كارگردانان معروف ايراني. اپيزودهاي بهرام بيضايي و عباس كيارستمي سخت به دلم نشست. استاد خيلي ساده و در نهايت هنرمندي حس اش را از فرش ايراني بيان كرده بود. يك فرش زير سايه درختي بر پهنه ي چمني سبز. موسيقي يكي از برنامه هاي گلها بود. اشعار برنامه گلهاي راديو بر روي فرش بافته شده بود. حظ كردم از اين كار. مال بهمن فرمان آرا هم خيلي ايده جالبي داشت. « آرامش در ميان مردگان» اولين فيلم مهرداد فريد ( منتقد سينما) هم خوب از كار در آمده بود.
• « اخراجي ها» فيلم مثلا جنجالي مسعود ده نمكي فيلم سخيفي بود با مجموعه اي از شوخي هاي دمده شده. مصونيت اين آدم به او اجازه داده اين طور با جبهه شوخي كند. هر كس ديگر اين فيلم را ساخته بود دوستان سابق ! آقاي ده نمكي سرش را مي بريدند. راستي كسي يادش هست كه همين آقاي ده نمكي و دار و دسته اش سر فيلم آدم برفي سينما قدس را آتش زدند؟
o از « پاداش سكوت » هم خوشم نيامد. بعد از « به آهستگي » بيشتر از اينها از مازيار ميري توقع مي رفت. هيچ نگاه تازه اي به دفاع مقدس در اين فيلم نبود. پرويز پرستويي باز حاج كاظم آژانس شيشه اي را تكرار كرده بود.
حسام - در ساعت 02:45 PM|
نظرات (0)
الان از سالن سینما فلسطین می نویسم. امشب بالاخره یک فیلم خوب دیدم. « سوتسی» برنده اسکار بهترین فیلم خارجی سال 2006. فیلمی از آفریقای جنوبی. فیلمهای ایرانی که چنگی به دل نمی زنند. جشنواره بی رمقی است امسال. اینطور که امروز دیده ام و از اظهار نظر بروبچه های منتقد می فهمم کسی چیز دندان گیری هنوز ندیده است. «پابرهنه در بهشت» فیلم اول بهرام توکلی فقط بعضی نظرات مثبت را برای خود جمع کرده. در مورد فیلم داریوش مهرجویی هنوز شایعات هست. همه دوست داریم فیلم « سنتوری » را ببینیم. امسال خبرنگاران را تحویل گرفته اند و چند سیستم در طبقه سوم سینما گذاشته اند برای ارسال اخبار. سوتسی را اگر گیر آوردید ببینید. اسکارش حق اش بوده
حسام - در ساعت 08:54 PM|
نظرات (0)
دوست عزيزي لطف كرد و نسخه اي از بابل برايم فرستاد. فيلم را ديدم. به تلخي 21 گرم نبود. هنوز به نظرم 21 گرم شاهكار سه گانه اين كارگردان مكزيكي است. بابل سر راست تر از آن هم بود. يك جور نظم در قطعه هاي اين پازل هست. كنار هم گذاشتن قطعه هاي اين پازل ، لذتي است براي تماشاگر. ايناريتو نگاهش را جهاني تر كرده. زبانهاي مختلف، فرهنگ هاي متفاوت در قاره هاي اين سو و آنسوي دنيا، ايناريتو همه را انگار به نوعي مدارا مي خواند. نوعي تلاش براي استفاده از اشتراكات انساني.

بيشتر از همه از اپيزود آن دختر ژاپني خوشم آمد. عجب بازي اي كرده اين دختر! حيرت انگيز است. اشاره هاي فيلم به مباحث روز مثل تروريسم و سياست هاي امريكا در مورد مهاجرين جاي بحث دارد. عنوان فيلم هم كه به اسطوره بابل اشاره دارد مي تواند كل فيلم را مثل يك كليد واژه از منظري اسطوره اي معنا كند. ايناريتو تا به حال سه فيلم خوب به جهان سينما هديه كرده. در مورد بابل بايد يكبار بنشينيم و درست و درمان بحث كنيم.
* راستي براي ديدن فيلمهاي جشنواره فجر دارم مي روم سينما فلسطين. اگر فيلم خوبي ديدم اينجا چيزكي درباره اش مي نويسم. اگر يكي از شما ها را هم در سينما ديدم كه چه بهتر!ديداري تازه مي كنيم و از زمين و زمان حرف مي زنيم...
حسام - در ساعت 11:28 AM|
نظرات (0)باز ايام محرم است. هر سال اين موقع كه مي شود به كارهايي كه مي كنيم فكر مي كنم. امشب دسته اي ديدم كه روبروي يك تكيه زنجيرزني مي كردند. دو تا علم داشتند و يك موجود عجيب ديگر! يك آدمي رفته بود توي پوست يك شير. باورتان مي شود؟ از همين شيرهاي كارتوني كه جلوي پيتزا فروشي ها مي آيند تا مشتري جلب كنند. هي به سر و رويش مي زد و مثلا ناراحت بود. من نمي دانم اين ماجراي شير ديگر از كجا وارد قصه عاشورا شده. حالم داشت به هم مي خورد. بچه اي هم درست كرده بودند به عنوان نماد علي اصغر.
آيا ما واقعا عزاداري مي كنيم؟ آنچه من مي بينم شبيه يك نمايش عمومي است. گاهي واقعا سيرك است. اين علم كشي ديگر چه صيغه اي است؟ كي گفته هر هيئتي تيغه هاي علمش بيشتر باشد كار درست تر است؟ چقدر پول بابت اين غول آهني مي دهند؟ حمل كردن اين صليب آهني نشانه كدام پهلواني يا حماسه است؟ خدابيامرزد مرتضي مطهري را كه در كتاب حماسه حسيني جرات كرد و از تحريفات عاشورا نوشت. دكتر شريعتي هم تا توانست بر عليه اين تحريفات نوشت. تازه بعد از اين همه سال جرات كرده اند و قمه زني و نصب شمايل و علم كشي را ممنوع كرده اند. اما مردم كار خودشان را مي كنند.مردم معتقدند اين ده روز هر جور ديوانگي به عشق حسين مجاز است. هركه هم حرفي بزند مي خواهند سرش را جدا كنند. مگر مي شود به دين توده خرده اي گرفت؟ زنها و دخترها مي ايستند حاشيه خيابان و تماشا مي كنند.مردها هم زنها را ديد مي زنند. بعضي ها لخت مي شوند و زنجيرهايي كه سر رشته هايش ميخ دارد به خود مي زنند. لابد هرچه بيشتر خودآزاري كني ثواب بيشتري دارد. اين يك نمايش دسته جمعي است. هيچ ربطي هم به حقيقت عاشورا ندارد. البته براي كودكان و نوجوانان كارناوال جذابي است پر از كارهاي عجيب و غريب. خودمان هم بچه كه بوديم با شور و شوق در همه اينها شركت مي كرديم.
اما چند سالي هست كه هيچ رغبتي به اين نوع به اصطلاح عزاداري ها ندارم.برمي دارم آفتاب در حجاب را براي چندمين بار مي خوانم و اشك مي ريزم. روايت حضرت زينب از عاشورا.. شما بگوييد اگر برداريم كتابهايي مثل « آفتاب در حجاب» سيد مهدي شجاعي را بخوانيم بيشتر عاشورا را درك مي كنيم يا اينكه ده شب برويم هيئت زنجير زني؟ آخر اينها كه تا نيمه شب عزاداري مي كنند نماز صبحشان كه قضا مي شود! ظهر عاشورا هم كه به جاي اينكه به خود اما حسين اقتدا كنند و نماز اول وقت بخوانند كه يا دارند سينه مي زنند يا ناهار مي خورند! مي گويند به دين مردم نبايد كار داشته باشيم. «الناس علي دين ملوكهم». ما ايراني ها همه چيزمان كج و كوله شده است. اين هم از آيين مذهبي مان.
حسام - در ساعت 08:55 PM|
نظرات (0)
- هاتفي از گوشه ميخانه : دوست عزيزي كه به تازگي دل نوشته هايش را قلمي مي كند
- دريافت موسيقي تيتراژ مجموعه « زير تيغ« ساخته حسين عليزاده
نمی دانم بیننده سریال « زیر تیغ» محمدرضا هنرمند هستید یانه. اما اگر می خواهید تمام غم های عالم یکباره بر دلتان سنگینی کند دوشنبه ها بنشیند پای اين سريال. تمام حال و هوای این سریال را می توانی از تیتراژش حس کنی. موسیقی ناب حسین علیزاده و تصاویری سیاه و سفید از آدمهایی رنج کشیده و گرفتار زیر تیغ روزگار. طرح داستان بسیار قوی است و تلخی فضای آن بر عمق جانت می نشیند. این روزگار ماست. ناگهان چنان در چنبره تقدیر گرفتار می شوی که نه راه پیش داری و نه پس. هربار كه مي بينم فكر مي كنم چطور اين حس تلخي و سردي روزگار را توانسته اند دربياورند. دست مریزاد به محمدرضا هنرمند و گروه توليدش
آهنگ تيتراژ را از وبلاگ دل آواز پيدا كردم. كارهاي خوب ديگري هم در اين وبلاگ بود
حسام - در ساعت 08:59 AM|
نظرات (0)
- حماسه پریشانی : مطلبی است از « تاد مک کارتی» منتقد مشهور درباره فیلم بابل. مطلب را ترجمه کردم و امروز در صفحه سینما روزنامه اعتماد چاپ شد.
بابل را هنوز ندیده ام. سخت مشتاقم آخرین فیلم این کارگردان خلاق مکزیکی را ببینم.
حسام - در ساعت 01:17 PM|
نظرات (0)- پَریون داستانی است از محمدرضا صفدری. این داستان در سال 1377 " در مجموعه داستان « تیله آبی» منتشر شده است. کتاب کمیاب است و طبق گفته یکی از دوستان گویا خود نویسنده هم نسخه ای از آن ندارد! داستان را خواندم و از آن خوشم آمد.ممنون از این دوست که باعث خیر شد. تاریخ نگارش داستان مرداد 62 است. می گذارماینجا شما هم بخوانید.
حسام - در ساعت 04:00 PM|
نظرات (0)- حرکتی در وبلاگستان فارسی شروع شده است در اعتراض به طرح مسخره سامان دهی سایت های فارسی. اگر شما هم موافق هستید به وبلاگ نیما اکبرپور بروید. یک بمب گوگلی هم شبیه به ماجرای نشنال جئوگرافی در دست طراحی است
حسام - در ساعت 08:22 PM|
نظرات (0)
چند هفته پیش بروبچه های «همشهری جوان » کاری کردند کارستان! یک ویژه نامه برای کارتون های زمان بچگی ما درآوردند که در همان اولین ساعت های پخشش نایاب شد. تیترش را گذاشته بودند : « سفر به سرزمین آرزوها». همراه مجله یک CD هم بود شامل مطالب مجله و عکس و آهنگ های کارتون های محبوب مان. دمشان گرم که کلی ما را یاد آن روزگار خوش انداختند. هرچند تا که پیدا کردم خریدم و به دوستانی که می دانستم در این رویاها با من شریک بودند هدیه دادم. کسی که کودکی و نوجوانی اش در دهه شصت گذشته باشد می فهمد چه می گویم. یک نسل بود و دو شبکه تلویزیونی که روزی یکی دو ساعت برنامه کودک داشتند. همین. نه کامپیوتر بود و نه سی دی ونه بازیهای ویدیویی. ساعات ملال آور مدرسه را به شوق رسیدن به برنامه کودک ساعت 5 تحمل می کردیم. روزگار غرق شدن در داستانها و دنبال کردن سرنوشت شخصیت ها بود. نگران شان بودیم و باهاشان زندگی می کردیم. چقدر دوست داشتیم هاچ بالاخره مادرش را پیدا کند. من عاشق سندباد بودم. بعدها فهمیدم سندباد تازه یکی از هزار افسون داستان های هزار و یکشب است. خداییش کارتون ها ی امروزی کجا و دنیای پر رمز و راز کارتون های زمان ما کجا. دلم برای بچه های امروزی می سوزد. چه چیزهایی باید ببینند. شاید هم بیشتر دلم برای نسل خودم می سوزد. ما در آن سن و سال داستان های تلخی چون « بینوایان» می دیدیم. تلخی این داستان ها برای احساس کوچک ما زیاد نبود؟ می بینید؛ نسل ما به همین زودی برای خودش هزار جور نوستالژی دارد. انگار بیشتر از سن مان زندگی کرده ایم.بزرگ شده ایم.
* این تقریبا یکی از بندهای هفت روز هفت یادداشت هفته پیش بود. روز هفت را هم تعطیل کردند. کم مانده آقایان خودمان را هم تعطیل بفرمایند!
حسام - در ساعت 08:03 PM|
نظرات (0)بازی شب یلدا از سیستم شرکت های بازاریابی شبکه ای استفاده می کند. یک نفر تو را دعوت می کند و تو هم پنج نفر دیگر را. من زیاد دوست ندارم از خودم بنویسم اما چون این یک بازی است و کم کم دارم به اهمیت بازی در زندگی بیشتر پی می برم، می نویسم. میثم قاسمی عزیز هم بعد از مرتضی خان دلاوری من را به بازی دعوت کرد. جدای از اینکه از ابتدای وبلاگ نویسی از حرکت های جمعی که شکل گرفته است خوشم می آمده. اینجور حرکت ها، اینجور نوشته ها ی اعتراف گونه و اصلا خود وبلاگ نویسی هویت سنتی و پرده پوش و پر از رنگ و ریا ما ایرانی ها را به چالش می کشد. اما در مورد اعترافات من یکی ، باید بگویم متاسفانه آنقدر کارهای بد کرده ام که فقط پیش اسقف اعظم می توانم اعتراف درست و حسابی بکنم نه پیش هر کشیشی!
1- فکر می کنم نیمی از عمرم را در جستجوی نیمه گمشده ام گذراندم! نه تنها پیدایش نکردم، بلکه کم کم به این نتیجه رسیدم که نیمه گمشده ای وجود ندارد و هرکسی را می توانی نیمه گمشده ات بخوانی. تمام سالهای دانشگاه به جای درس خواندن نیمه های گمشده را سبک و سنگین می کردم! یک جای کار همیشه می لنگید: آنهایی را که دوست داشتم، من را دوست نداشتند و برعکس! در نتیجه تمام ماجراهای عاطفی من به تراژدی و دیگر قالب های دراماتیک ختم شد. از همینجا از تمام دخترانی که قلبشان را شکستم عذر می خواهم و برای خودم طلب مغفرت می نمایم! آن چندتایی هم که من را تحویل نگرفتند و با کسان دیگری ازدواج فرمودند الهی هویج بخورند!
2- اولین مطلبی که از من چاپ شد در شماره 11 ماهنامه « نیستان» بود که سید مهدی شجاعی در می آورد. فکر می کنم سال 76 یا 75. نامه ای بود که در مورد نیستان نوشته بودم. محمدرضا زایری آن موقع مسوول بخش نامه ها بود. وقتی اسمم را دیدم به قول ادبیاتی ها در پوست نگنجیدم! مقالات یوسفعلی میرشکاک را برای اولین بار در نیستان می خواندم. نیستان هم زود توقیف شد.
3- من دانشجوی عمران بودم. ترم دوم احساس کردم که این مال من نیست. « آنِ» من نیست. انصراف دادم و رفتم سربازی. بی خیال مهندس شدن و بسازو بفروش شدن و خلاصه پولدار شدن شدم و رفتم ادبیات انگلیسی خوندم. این درست ترین تصمیم زندگی ام بود.
4- من تا قبل از دانشگاه یک فوتبالی تمام عیار بودم. عاشق پرسپولیس و آ. ث. میلان و آرژانتین و مارادونا. خودمم پا چپ بودم. تمام تابستان های کودکی و نوجوانی به فوتبال بازی کردن و فوتبال دیدن گذشت. اما یکدفعه نفهمیدم چی شد که مهر فوتبال از دلم رفت. سینما جای فوتبال رو گرفت.
5- « نوشتن» تنها چیزی است که به من احساس بودن می دهد. اگر نمی نوشتم حتما می مردم. ادبیات و سینما دو عشق همیشگی من هستند و خواهند بود. همیشه دارم خودم را به خاطر کتابهای نخوانده و نوشته های ننوشته و کارهای نکرده سرزنش می کنم.
به رسم ادامه بازی این پنج دوست را معرفی می کنم:
علی اکبر کرمانی نژاد، علی اصغر هنرمند ، امیر حسین یزدان بد، فریدون ، همدل
حسام - در ساعت 07:59 PM|
نظرات (0)از دي که گذشت هيچ ازو ياد مکن
فردا که نيامده ست فرياد مکن
برنامده و گذشته بنياد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
امروز بیست و هفت سالم تمام شد. تبریک دوستان خوشحالم کرد. جمله کلیشه ای اینجور وقت ها این است:« چقدر زود گذشت...» اما راستش دیگر به گذشت زمان فکر نمی کنم. شاید هم چون زورم بهش نمی رسد اینطور می گویم! کاش می شد به آن جهان بینی " دم غنیمتی " که خیام نیشابوری داشت نزدیک شد. چنان نگاهی به هستی که زمان را هم مسخٌر خود می کرد. زمان بازیچه اندیشه بلند حکیم نیشابوری بود. اما به قول شاملو فرصت بیرحمانه اندک است. فرصت حسرت خواری و نوستالژی بازی هم به تو نمی دهند.هرچه در گذشته کرده ای گذشته، و آینده هنوز نیامده، لاجرم نقد حال را باید دریابی. به گمانم از هر راه که بروی، در پایان از خود خواهی پرسید که نکند عمر بر باد کردم و راه از سوی دیگری بود...
حسام - در ساعت 02:51 PM|
نظرات (0)