MIME-Version: 1.0 Content-Type: multipart/related; boundary="----=_NextPart_01C73599.538FF440" This document is a Single File Web Page, also known as a Web Archive file. If you are seeing this message, your browser or editor doesn't support Web Archive files. Please download a browser that supports Web Archive, such as Microsoft Internet Explorer. ------=_NextPart_01C73599.538FF440 Content-Location: file:///C:/889392A9/PARIYOON_MohamadRezaSafdari.htm Content-Transfer-Encoding: quoted-printable Content-Type: text/html; charset="us-ascii"
&=
#1662;َریون
&=
#1583;استانی
از محمدرضا
صفدری
( از
مجموعه
داستان « تیل=
607;
آبی»/ چاپ اول 1=
377/
انتشارات
زریاب)
مرد می خواند
و از سینه کوه
بالا می رفت.
خنکای بامدا=
83;ی،
بیشه زار و
سایه های
وهمناک که با
برآمدن آفتا=
76;
پدیدار می
شدند. همه چیز
و هرجا سایه
بود، سایه ها=
740;
سپید شیری
رنگ. مرد نمی
دانست از کی
به خواندن بن=
575;
کرده بود. از
خانه در آمده
بود، ار گندم=
586;ار
گذشته بود و
رسیده بود به
نمکزار و شور=
570;ب
و کوههایی که
آب باران در
سنگچال هایش
گس بود و تلخ.
در
سراشیب تپه
آبچالی بود ک=
607;
گِردش نی
روییده بود و
همین جا بود
که سایه ای
جنبید. کی
بود؟ دیروز ه=
605;
یک بار دیدار
آمد. سایهء
رمنده آهو
نبود. موهای
بلند سر
اندرپای سای=
07;
را می پوشاند.
دو چشم لابه
لای شاخ و برگ
نی پیدا و ناپ=
1740;دا
شد. خواندن از
یادش رفت.
ایستاده و
دوید. بلندمو=
740;
سبزه رو
گریخت.
مر=
83;
با خود گفت:«
زن تو این کوه
و کمر چه می
کند؟»
زن
بود. اگر
نبود، یال هی=
670;
اسبی به آن
بلندی نبود.
«
خدایا، آل
نباشد! روی
بچه اش پا
نگذاشته باش=
05;؟»
به
پاها و جاپای
خود در شن زار
نگاه کرد،
مبادا بچه ای
را زیر پا له
کرده باشد.
مگر پارسال ن=
576;ود
که زن زائویی
آب گرم ریخته
بود روی بچه
شان و آل زده
بودش، چنان
زده بود که
جای پنج
انگشتش روی
کمر و پهلوی
او کبود می نم=
1608;د.
از آن پس زنش
هرگاه آب به
جایی می پاشی=
583;
یا در تاریکی
به سر چاه می
رفت، کارد یا
آهن پاره ای
با خود می برد
تا او بگریزد.
گردی دهانه چ=
575;ه
تا پایین چیز=
740;
در خود داشت
که زن سر می
کشید توی چاه
و ایستاده تا
کمرگاه در چا=
607;
می خمید و آهن
پاره را از
یاد می برد.
اکنون
مرد نه آهن
پاره ای به
همراه داشت و
نه گردی دهان=
607;
چاهی پیش روی=
588;
بود. روی دو
دست خم شد و از
آبچالی آب
باران نوشید.
تلخ و گس بود.
می ترسید اگر
سایه بار دیگ=
585;
خود را دیدار
آورد، زهره ا=
588;
بترکد.
اندیشید
و می دانست که
او به دیدار
مرد بوزهره و
ترسو هرگز نم=
740;
آید، می ترسد
که خون
آدمیزاد به
گردنش بیفتد.
روز
دیگر هنگامی
که مرد می
خواند،در
جایی که بوی
آدمیزاد نمی
آمد و تندباد=
740;
زوزه کشان از
میان صخره ها
و شکستگی سنگ
ها می گذشت،
او خودش را
دیدار آورد؛
موهای شلال ت=
575;
قوزک پاها و
چهره ای کشید=
607;
و سبزه و خالی
پایین گونه
چپ.
«
کیستی؟»
گریخت
و گم شد. زدن
برایش آسان
بود. اگر می
خواست بزند
چنان می زد که
آدم کور و گنگ
می شد و یا ناخ&=
#1608;ش
سخت در جا می
افتاد، پشتش
کبود می شد و
می مرد.
«
من که زن
نیستم، او با
زن ها دشمن
است.»
از
مرگ بدتر،
برادرش که
چوپان بود و
در بیابان به =
1583;یدن
زنی دلش تکان
برداشته بود.
برادرش را بر=
583;ه
بودند پیش «
بابازار» تا
خوبش کند و او
خوب نمی شد و
هیچ نمی گفت.
تنها در یادش
مانده بود لب =
1580;وی
آب دست می برد
موهای زن را
بگیرد که زن
برمی خیزد
چنان سری تکا=
606;
می دهد که موه=
1575;
چون دم ماری
بر آب و سر و
روی او کوبید=
607;
می شود.
«
بابازار»
برادرش را لخ=
578;
کرد، خوابان=
83;
روی زمین و با
ترکه کوبیدش.
از ناخن پا
گرفته تا گرد=
606;،
نرم نرم می زد
و آهسته می
گفت: « از تن
این جوان
بیرون برو.»
بابا
کمی خاموش می
ماند و می گفت:
« بیرون نمی ر=
1608;م.
آزارم داد.»
برادرش
دل بالا
خوابیده بود =
608;
تیرهای چوبی
کپر را نگاه
می کرد. با
کوبش آرام و
گاه تند ترکه=
548;
چشم برهم می
گذاشت و می
رفت.
بابازار
تند می زد: « از
تنش بیرون
برو. اما از چش&=
#1605;ش
نه که کور می
شود.»
بابا،
با ترکه می
مالیدش.
برخاست
بگریزد. چند م=
1585;د
روی دست و
پایش نشستند.
فریادش بلند
شد. ترکه بود
که فرود می
آمد و تریش
تریش می شد و
هر تریشه ای
به جایی می
پرید.
می
زد و می گفت: «
از زبانش
بیرون نرو،
گنگ می شود.»
بیرون
نمی رفت و
برادرش به خو=
583;
می پیچید.
آنکه
در تن برادرش
رفته بود
سرسختی نشان
می داد. بابا
بی آنکه
خشمگین شود،
چند ترکه تن
بیمار خرد
کرد. از زبان
آنها می گفت
که بیمار پا
گذاشته است ر=
608;ی
بچه شان؛
نزدیک «
کناراب» که
بوده بچه شان
را آزار داده=
548;
و باید انگشت
پایش را
ببرند. انگشت
کوچک پایش که
زخم شده بود و
روز به روز
زهم استخوان
را می خورد و
بالا می آمد،
و او از تنش
بیرون نمی رف=
578;
مگر اینکه
انگشت را می
بریدند: « از
انگشت کوچکش
بیرون برو.»
بیرون رفت، و
برادر را
آورند. تکیده
و رنجور در
گوشه ای
افتاد.
مرد
اندیشید آن ک=
607;
برادرش دیده
بود شاید از « &=
#1576;دو»
ها بوده باشد
و این که هر
روز می بیند
از بدان نیست.
باید هوشیار
باشد تا که
آمد موهایش ر=
575;
از پشت بگیرد
و بپیچاند تا
شیونش بلند
شود. آنگاه زن
به او « بَهره&r=
aquo;
می دهد؛ کاری
می کند هر روز
که از خواب
بیدار شود چن=
583;
سکه زر زیر
بالشش باشد،
یا صدایی خوش
به او می دهد.
برادرش
به دیدن او
زهره اش رفته
بود و موها را &=
#1585;ها
کرده بود، و
بی هوش و بی
گوش بر لب جوی
آب او را پیدا
کردند که شاخ
و برگ نی را
چنگ زده بود و
دهانش باز
مانده انگار
هنوز آواز می
خوانَد چون م=
740;
خوانده است ب=
575;
صدایی داوود=
40;
که دیوانه می
شود زن، و ناگ=
1607;ان
سایه آسا رخ
نمایی می کند
و می رود
همینکه مرد ا=
586;
خواندن باز م=
740;
مانَد. مرد
نمی بایست دس=
578;
از خواندن می
کشید. بایست
می ایستاد به
تماشای او و
می خواند تا
بماند، تا دو=
585;
نشود و هنوز
آشنا نگشته
بیگانه نگرد=
83;.
بخواند و آرا=
605;
آرام، همچون
سایه ای در
آب، پیش برود
وموها را به
سر انگشت
بپیچد و
بپیچاند تار=
40;
به یک انگشت و
تاری به انگش=
578;
دیگر تا گرد
دست پیچیده
شود آنگاه
بکشد سخت و
نگاه دارد،
رها کند و باز
سخت بکشد مگر
درد دلپذیرش =
608;ادارد
بهره ای به او
بدهد. بهره
برای چه بود؟ =
1605;رد
بهره نمی
خواست. خیز
برداشت که
خواندن از یا=
583;ش
رفت. یک دم
چشمان کشیده
اش را دید.
ترسیده و
لرزان بر جا
ایستاد. جای
گریز نبود،
زانویش بُری=
83;.
از
سنگچالی آب
باران نوشید.
گس بودن و
تلخی آب ها نه
از سنگ بود و
نه از باران؛
از تپه ها و
کوههای گچ بو=
583;
و تنه ی آب
خورده ی
درختان و تلخ=
740;
این ها از چه
بود درست نمی
دانست. همچنا=
606;
که نمی دانست
تلخی آب چاه
کنار نیزار ا=
586;
چه بود؛ چاهی =
1705;ه
گاه گاه ناله
ای سر می داد و
چاه کنی را
کشته بود، و
او گردی دهان=
607;
اش را از دور
دید و راهی که
زن از آن رفته
بود. در چاه سر
کشید. صدای
ناله بود. به
زمین سرگذاش=
78;
و گوش داد. چاه
نالش آرامی
داشت. پنداشت
او توی چاه رف=
1578;ه
است. سنگی
انداخت. صدای=
740;
نیامد. نشست
تا برگردد.
برنگشت
تا نیمه شبی
که مرد از
آهناله پسرش
بیدار شد و به
باغ رفت.
کورکی بر
پهلوی چپ بچه
زده بود و
سرباز نمی کر=
583;
و چند روز و
چند شب بود که
درد می کشید.
زنش
گفت برود برگ
کُنار بیاور=
83;
روی کورَک بگ=
584;ارد
تا درد کمتر
شود.
کار
هر شبش بود؛
برگ کُنار را
می جوید و آن
را روی کورک
می نهاد. برگ
سر کورک را
نرم و زرد می
کرد، آنگاه
کورک راه باز
میکرد و چرکا=
576;
زرد و سرخ از
آن بیرون می
آمد. بچه آرام
می شد، امّا ج=
1575;ی
زخم تا سال
های سال می
ماند.
زنش
گفت : « برو،
مگر نمی بینی
بچه زمین را
گاز می گیرد؟&ra=
quo;
مرد
خواب آلود و
بی صدا به نخل=
1587;تان
رسید. خش خش
آرام و
یکنواخت برگ
درختان خرما =
570;هنگ
خواب آوری
داشت. میان
نخل ها همه اش
سایه بود.
روشنایی ماه
به آنجا نمی
رسید، از بس
شاخ و برگ در
هم بود. نزدیک
درخت کُنار
جامه اش به شا=
1582;ه
ای گیر کرد و
خواب پرنده ا=
740;
آشفته شد. بال
پرنده در
تاریکی شیون=
40;
کرد و بی صدا
شد.
ماه
چهارده در جو=
740;
آب می دوید. می
دوید و مانده =
1576;ود،
می دوید و می
ماند. هرچه می
کرد به خود
نمی رسید و
خودش هی باز
می دوید. زنی
در آب می
نگریست. مرد
هرچه ایستاد
او سر بلند
نکرد. خود را
در آب می دید.
انگار از خود
سیر نمی شد. از
کی نشسته بود=
567;
موهای شناور=
88;
در آب، بر ماه
افتاد و همه
جا تاریک شد.
در آسمان لکه
ای ماه را
گرفت. صدای
داد و بیداد
مردمان از پش=
578;
بام ها به گوش
رسید. پیاله ه=
1575;
و دیگ های مسی
را به هم می
کوفتند و می
خواندند: «
گِذرو، ماه و=
604;
بکن، ماه
چهارده ول
بکن.»
صدای
مس بود که در
آسمان می پیچ=
740;د.
زن
برخاست. از
موهایش آب می
چکید. صدای به &=
#1607;م
کوبیدن دیگ ه=
575;
و پیاله ها
خوابید. به هم
نزدیک شدند و
در هم
پیچیدند. از
کی و کجا دستش
به موهای او
رسید ، به
یادش نمی آمد.
هرچه بود
گرمایی توی
رگهایش می
دوید و او را
می لرزاند.
چندان خوب و
خوش هم نبود.
ترس و اندوهی
بی نشان گوشه
دلش را گرفته
بود. انگار خو=
1575;ب
کودکی پدرش ر=
575;
می دید، یا
خواب پیری
پسرش را.
انگار خواب
دختری مادرش
را می دید و یا
خواب پیری
دخترش را.
زن
پرسید : « چه می
کنی؟»
«
هیچی.»
زن
گفت : « هیچی
بهتر از هیچی
نیست.»
بی
گپ و گفتار
راه خانه را
پیش گرفتند.
خانه ای خشتی
که در گوشه
سرا بود از آن &=
#1575;و
شد. مرد می
دانست که هیچ
کس او را نمی
تواند ببیند
مگر اینکه لب
جوی نشسته
باشد، و تازه
آن کس همه کس
نیست؛ کسی اس=
578;
که توی کسی دی=
1711;ری
است و کسی
دیگر هم همه
کس نیست؛ و
این کس که مرد
بود نمی بایس=
578;
پیش کسی بازگ=
608;
می کرد که او
را دیده است.
مرد در بُنتو=
740;
دیدن رفته بو=
583;
که او را دید و
با خود گفت: «
این دیگر کیس=
578;؟»
زن
گفت : « پشیمان
می شوی اگر
بگویی مرا
دیده ای.»
مرد
گفت : « اگر
بگویم چه می
شود؟»
زن
گفت : «
بگو و ببین
چه می شود.»
مرد
گفت : «
پیشاپیش خود=
05;
به زمین می چس=
1576;م.»
زن
گفت : « تا پاره
ای از ما توی
رگهای شماست
نمی توانی.»
مرد
گفت : « چه پاره
ای! تو آنجا
ایستاده ای و
من اینجا
ایستاده ام.»
زن
گفت : « همان
پاره ای که
هست، آتش. مگر
نمی دانی ما
آتشیم و شما
از خاک ، و ما
سیری
ناپذیریم. آت=
588;
همینکه سیر ش=
583;
دیگر نیست.»
مرد
گفت : « من به
زمین می چسبم.
همینکه می
توانم به
خواست خودم ه=
585;
روز یا هرشب
در هرجا به
زمین بچسبم ا=
586;
هیچی باکم
نیست.»
زن
گفت : « نمی
توانی.»
مرد
بلند شد و
خمید. دست ها و
زانوها و سین=
607;
به زمین گذاش=
578;
و به زمین
چسبید. زن که
بر پهلو خواب=
740;ده
بود و شبنم
موهایش را تر
کرده بود، نی=
605;
خیز شد. تا نیم
خیز شد مرد به
خود آمد که او
بر پهلو
خوابیده بود=
07;
است. می خیزید
و پهلوش خیز
برمی داشت که
مرد جای او را
بر زمین دید و &=
#1576;ه
آنجا نگاه کر=
583;
و دانست که
دمی پیش
خوابیده بود =
608;
جای خوابش
گویای خیزش
پهلوها بود ک=
607;
اگر آنجا را
بر خاک نمی
دید خیزش
پهلوها را نم=
740;
دید در سایه
شب و مهتاب. چه
دیدنی بود آن
همه مهتاب و
خیزش که در جا=
1740;ی
مانده بودند
در پشت سر یا
پیش رو فرو
رفته میان سن=
711;
و خاک یا پخش
شده به بالا،
یا برگشته در
کجا با نرمه
باد این بار
او باید کی
پهلو بخیزان=
83;
تا مرد بداند
که او خوابید=
607;
بوده است در
کنارش؛ چه
دیدنی که مرد
نمی داند او
که می خیزد،
می خواهد
بنشیند یا
بایستد هم زن
که دیگر نیست
و نبودنش آیا
گویای رفتن ا=
587;ت
و اکنون آیا
می رود، و هم
مردی که هنوز
کودک است و
پدر پیرش را
در خواب می
بیند که هنوز
کودک است و
سرگشته ازخوا=
ب
می پرد در
جایش می نشین=
583;
و چنگ در
موهای خود می
زند. می خوابد
و بلند می
شود، بلند می
شود و می
خوابد، می
داند به
جاهایی رفته
است و آمده
است و نمی دان=
1583;
بخوابد
دوباره خواب
ببیند یا بلن=
583;
شود برود جای=
740;
و بداند که
پیش از آن در
جایی
دیگر بوده
است یا هم
بخوابد و هم
بلند شود در
یک دم، هم
اینجا باشد و
هم آنجا و هیچ
نبیند تا یک
دم، سپس چند
مرد را در چند
جا ببیند که م=
1740;
آیند و یکی در
جست و جوی
دیگری است.
دیگری میانس=
75;ل
است و یکی
کودک و هر دو
در راهی می
روند شانه به
شانه هم و نمی
دانند هردو
دنبال کسی می
گردند که یا
کودک است یا
میانسال و
باریکه راهی
پیش چشم دارن=
583;
و همدیگر را
نمی بینند.
راه دوتا می
شود، راه چند
تا می شود. کود&=
#1705;
و مرد میانسا=
604;
در راهند. نمی
شود دید که می
آیند یا می
روند. می شود
دید که راه می
روند. همین
راه رفتنی که
همه می روند؛
اول پایی برم=
740;
دارند و پای
دیگری به زمی=
606;
می گذارند.
نه، اول هر دو
پا روی زمین
است و یکی
بلند می شود
از زمین تا
همینکه پاشن=
07;
ی این یکی به
زمین رسید،
پاشنه دومی
بلند شود. این
پاها که یکی
به زمین می
رسد و یکی از
زمین بلند می
شود، پیش از
راه رفتن روی
زمین بوده ان=
583;
یا اگر روی
زانو می رفته
اند در جایی
به هوا بوده
اند و می آمده
اند و می شود
که باز روی زا=
1606;و
راه بروند.
چیزی که هست و
مرد نمی داند
این است که
پاها می روند
یا می آیند که
اگر بیایند
شاید نشانه ا=
740;
باشد که او هم
رو به جایی
برود و اگر
پاها بروند
باز او به
ناچار آن را
نشانه رفتن م=
740;
داند و می رود
تا به جایی
برسد و بداند
که می رفته
است یا می
آمده است. چون
رفتن خود را
نمی بیند، می
گوید به خود ک=
1607;
می رود و رفتن
برای اوست و
آمدن برای آن
که از روبه رو
می آید. آن که
از روبه رو می
آید به خود می
گوید که او به
جایی می رود و
یکی از روبه
رویش می آید.
پس هم این می ر&=
#1608;د
و هم آن می
رود، هم این
می آید و هم آن
می آید. روشن
است که این می
رود و می آید و
آن می رود و می
آید. این از
کنار آن می
گذرد و آن از
کنار این گذر=
740;
می کند و یکی
از دور بالای
خود را با
دیگری انداز=
07;
می کند. هم
بالا و هم
ریخت. این می
ایستد و آن،
این را باز نم=
1740;
شناسد و می
رود. هردو می
روند. تنها
این که در
جایی نشانه ا=
740;
به جا گذاشته
است به خود می
گوید که نمی
رود و می آید
به سوی درد. در&=
#1583;
راه برگشتن ر=
575;
کوتاه می کند
در سپیده دم و &=
#1606;رمه
باد بامدادی.
زن
گفت : « خانه ات
نمک بشود.کجا
رفتی؟»
مرد
گفت : « رفتم
باغ.»
زن
گفت : « دلم
هزارجا رفت.
بچه از درد
زمین به دندا=
606;
می گرفت؟
راستی، تو کج=
575;
رفتی؟.»
مرد
گفت : « راه
دوتا شد، راه
باغ را گم
کردم.»
زن
گفت : « خوب،
جلدی برگ
کُنار را روی
زخم بچه ببند.&r=
aquo;
مرد
دست های خود
را نگاه کرد،
جیب هایش را
گشت و چیزی
نیافت. گفت : «
هوشم نیست.
نمی دانم کجا
انداختمش.
یادم نیست .
ندادم به تو؟&ra=
quo;
زن
رنجیده بود و
پریشان گفت: «
یادم هست که
دادی به دستم.
خودم از دستت
گرفتم. نمی
دانم کجا گذا=
588;تم.»
مرد
گفت: « گذاشتی
زیر زبانت،
خودم دیدم.»
زن
گفت: « جویدم
که خوب نرم
بشود. چشم به
پهلوی بچه بو=
583;،
دهن باز کردم
دیدم توی دهن=
605;
چیزی نیست.»
مرد
گفت: « من هم
خوب جویدمش،
گرفتم تو دست=
605;
و تند دویدم
که برسم
خانه.»
زن
گفت : « من هم
دویدم جلوت ا=
586;
دستت گرفتم ک=
607;
جلدی بگذارم
رو کورک.»
مرد
گفت : « میان
شست و پنجه ام &=
#1587;فت
گرفتم و دوید=
605;.»
زن
گفت : « دم در از=
; دستت
گرفتم.»
مرد
گفت : « تا در
باغ توی دستم
بود.»
مرد
پریشان بالا=
40;
سر او ایستاد=
607;
بود و نمی نشس=
1578;.
زن خمیازه
کشید و تن
خیزاند روی
زمین و در جا ن&=
#1588;ست.
خروس خوان
بود. مرد
بیرون رفت آت=
588;
روشن کرد.
زبانه های آت=
588;
در سپیده دم
او را به سوی
سنگ های دره
کشاند. سنگ ها
تا در باغ زیر
پایش بود. پا
بر سنگی گذاش=
578;
و رفت. برگشت
سنگ را نگاه
کرد؛ نخستین
سنگ که پا گذا=
1588;ت
بر آن و نگاهش
کرد. میان آن
همه سنگ همین
را باز نگاه
کرد و پا
گذاشت بر آن.
میان سنگ های
بسیار، پیش ا=
586;
همه همین را
دید یکباره،
می آمد و کاری
به کار هیچ
چیز نداشت که
دید پا بر
سنگی گذاشت و
نگاه کرد،
سنگی بود در
جای خود و با
سیل زمستان
غلتیده بود ت=
575;
آنجا و سفت
شده بود و کمی
پهن بود و از
زمین کنده نم=
740;
شد مگر با
سنگی دیگر که
تیز بود و با
فشار این، آن
را از جا در
آورد و دید که
پهن نیست و
گرد است و
بلند کردنش
سخت بود. شست و
پنجه خود را
دید که برگ از
میان آنها ول
شده بود؛ هما=
606;
شست و پنجه ای
که با آنها
برگ را از درخ=
1578;
کنده بود. با
آنکه چپ دست
نبود در پای
درخت که رسید
میان پنجه و
شست چپ برگ را
نگاه داشت و
کند. شاید از آ&=
#1606;
رو که دست
راست به شاخه
بود یا شاخه ی
خاردار کُنا=
85;
را پس زده بود
و چون شاخه از
آن سو پیش
آمده بود او
دست راست را
بالا برد و با
دست چپ برگ را
کند و اگر باد
آهسته شاخه ر=
575;
تکان نمی داد
او برگ را میا=
1606;
شست و پنجه چپ
نمی گرفت و با
راست می گرفت
و می برد. کاری
هم نداشت که
پا بر سنگ می
گذارد یا نمی
گذارد و شاید
نمی دانست تو=
740;
دره سنگ هست
یا نیست و برگ
را می برد به
خانه و ناچار
نبود باز
برگردد به با=
594;
و در راه آن سن&=
#1711;
را ببیند و
برگردد
دوباره بر آن
پا بگذارد و
نگاهش کند و
از زمین اش
درآورد.
نه
بدش آمده بود
از سنگ و نه
خوشش آمده
بود. یکباره
چشمش افتاده
بود به آن که
زیر پایش بود
و بازگشت پا
گذاشت رویش و
نگاهش کرد.
اول دید که
پهن بود باز
دید که پهن
نیست و گرد
است و به دیدن
آن به خود آمد
که برگ را با
دست چپ کنده ب=
1608;د،
و این بار می
خواست با دست
راست بکند، و
انگشت کوچکه
راست را
خراشیده و خا=
705;
پاشید بر آن ک=
1607;
سوخت و سنگ را
برداشت با خو=
583;
برد که تا پای
درخت از یادش
نرود که برگ
را سفت نگاه
دارد میان شس=
578;
و پنجه راست و
بشتابد به
خانه آن را بر
پهلوی بچه اش
بگذارد.
پای
کُنار سنگ را
به زمین
گذاشت. صدای
چیلیک چیلیک
آب را شنید که
از پهلو و
بالای سنگ
گذشت و آب را
به دو شاخه
کرد. چون
روبروی سنگ ا=
740;ستاده
بود به خود
آمد که میان
دو چرخ آب
ایستاده است =
608;
هر چرخه به سو=
1740;ی
می رود و او از
سویی به درخت
نزدیک شد که
از تنه اش
پیدا بود از
کجای درخت
باید بالا
رفت. انگشت
کوچکه از خاک
می سوخت و سنگ
پیش پایش بود.
یادش رفت؛
چیزی که به
یاد نسپرده
بود از یادش ر=
1601;ت
و کوشید به
یاد آورد.
چیزی کم بود.
دستهایش را ک=
607;
دید یافت کرد
که با دست ها
می خواست کار=
740;
بکند. خاک خشک
زخم انگشت را
می سوزاند و
سنگ پیش رویش
بود. با این دو
کاری نداشت.
کاری دیگر
نبود و چیزی
دیگر نبود.
چرخ آب را
نگاه کرد که
به دو سو می
رفت و دانست
که این چرخ آب &=
#1608;
آن چرخ آب اول
نبود چون سنگ
نبود و او آن
را آورد در
برابر آب
گذاشت؛ چنان
گذاشت که
انگار همیشه
آنجا گذاشته
بوده است و در
جایی دیگر
نبوده است، و
آن را که از
میان شن و سنگ
های دیگر در آ=
1608;رد
انگار این
نبود که در آب
گذاشته بود و
آب در روشنای
ماه از روی آن
می گذشت. پس
برش داشت و
انداخت. غلتی=
583;
در گودال پر
از آبی چند
بغل دورتر.
اکنون چیزی
دیگر در میان=
607;
بود که از
برخورد سنگ و
آب گودال پدی=
583;
آمده بود و نا=
1605;ی
نداشت، دیدن=
40;
نبود، شنیدن=
40;
نبود، بویید=
06;ی
نبود. جای سنگ
در آب و جای
تهی آن توی
دره تا ریشه
های چشم می
آمدند؛ با ای=
606;
همه ، سنگ توی
گودال پر از
آب بود و
انگار همیشه
آنجا توی آب
افتاده بوده
است. سایه ماه
در جوی آب می
دوید و از خود
دور نمی شد.
صدایی نبود م=
711;ر
خش خش گنگ برگ
های نی. زن پشت
به نیزار
داشت. مرد دل
دل می کرد پیش
برود. می
ترسید او را
براند. در دل
گفت: « کمی
دیدارتر بیا.&ra=
quo;
زن
خود را در آب
می دید. باریک
و بلند می
نمود اگرچه
نشسته بود. از
نگاه کردن به
خود سیر نمی
شد. هر دم چیز
تازه ای در آب
می دید و به آن
خیره می شد و
مرد نمی دانس=
578;
آن چیست در آب
که نگاه زن به
آن بود و به
ماهیانی که ب=
575;
گیسوانش باز=
40;
می کردند.
ماهی در آب
بود. موی او در
آب بود. آن را
که نمی توانس=
578;
دید و نمی
دانست چیست
میان ماهی بو=
583;
و موی او. زن گر=
دن
شکست. صدای
جهش ماهی در
آب. خواب
پرنده ای آشف=
578;ه
شد.
مرد
شاخ و برگ نی
را پس زد و چشم
به او دوخت. به
خواب رفته
بود. خواست
موها را به
دست بپیچد، م=
740;
پیچید به دور =
1583;ست
و با بال جامه
می خشکاند تا
به پشت و گردن
رسید. دسته ای
به شانه می
گذاشت و باز
دست ددر جوی
می کرد دسته
ای دیگر می
گرفت به دوش
می انداخت.
خفته بود و
بیدار نمی شد.
مرد دسته ای
مو از آب می
گرفت، می دید
دسته ای دیگر
در آب رها می
شد و شناور می
رفت. مرد بنا ب&=
#1607;
خواندن کرد.
صدایش بالا
نیامد. بازی
خوش تر بود از
خواندن.
پنداشت که خو=
588;
تر از بازی
چیزی نیست،
هیچ چیز
نبوده، که
سپیده زد و
آوازی دور به
گوش رسید. زن
از جا جست و در
کناره ی نیزا=
585;
و نخلستان گم
شد. دیگر نبود.
گمان می کرد
که بود یا که
هست هرچه دید=
607;
بود و می دید
یا می خواست
ببیند، و او
نبود تا هفت
روز و هفت شب
دیگر؛ تا
سپیده ای دیگ=
585;
که مرد در
خواب چنان
آواز می خوان=
583;
که انگار
کودکی... خودش
بود؛ کودکی ک=
607;
در خانه ای
هرگز ندیده ا=
586;
خواب پسینگا=
07;ی
بیدار شده بو=
583;
و هیچ آشنایی
پیش خود نمی د=
1740;د.
مرد
پرسید: « کجا
بودی؟»
زن
خندید و گفت : «
دست بگذار رو=
740;
دلم .»
مرد
رنجیده، دست=
40;
به پهلوی او
کشید.
زن
گفت : « دلمرده
تر از تو مردی
ندیده ام. نمی
بینی بچه دار
شده ایم؟»
مرد
پیش رویش
ایستاده بود =
608;
نمی دانست چه
بگوید.
زن
گفت : « دلخوشی
نمی کنی؟ این
چه آیینی است
که شما دارید!&r=
aquo;
مرد
گفت : « من که
بچه ام بزرگ
است.»
زن
گردی شکم را
مادرانه
نوازش کرد و
گفت: « مبادا
رازمان را به
کسی بگویی.»
مرد
اندیشه کرد
نکند او
خشمگین شود و
برود و هرگز
برنگردد. از
این رو گفت:
«
درست می گویی=
548;
به همین زودی
بچه دار می
شویم.»
پسری
زاده شد. زن
همیشه پیش چش=
605;
مرد بود و می
خواست که دید=
607;
شود بیش از
پیش و پهلوش
به زمین
کوبانده شود. =
1605;رد
کناره می گرف=
578;
از هرچه جوی
آب بود و
نیزار، و
ناخوشی مادر
پیرش را بهان=
607;
می کرد و می
رفت می گشت
روی زمین، را=
607;
خود را دور می
کرد ا دیر
شودد و میانه
ی دوری و دیری
در جایی از زم=
1740;ن
می ایستاد و
یافت می کرد
بسیار پیش از
آن در آنجا که
ایستاده بود
ایستاده بود=
07;
است؛ زیرا در
جایی دیگر
نایستاده
بود، راه رفت=
607;
بود و نمی دان=
1587;ت
در کجا می
خواهد بایست=
83;.
همینکه
ایستاد دانس=
78;
که ایستاده
است بی نشانه
ی سنگی یا
بوته ای یا
گودالی، زمی=
06;
یکدست که او
بر آن راه
رفته بود،
پایی برداشت=
07;
بود و پایی
گذاشته بود و
نمی دانست چه
می کند. دیر
شده بود اما
دور نشده بود.
گوش داد و در
باد ایستاد.
صدای زن بود
که می گفت: «
سیر شده از
من...»
مرد
گفت: « چه کنم
که تو آرام
بگیری. مادرم
زمینگیر شده.&ra=
quo;
زن
گفت : « مادرت
از بچه ی من
بالاتر که
نیست.»
مرد
گفت : « اگر
تنهاش بگذار=
05;
دردِ دل می
کشد.»
زن
گفت : « تو آب
روی دل زنت می
خوری و از او
دور نمی شوی.»
مرد
گفت : « می بینی
که دور شده ام
و هیچ جا
نیستم، زمین
تاب تنم نمی
دهد.»
در همه جا بود و در هیچ جا نبود. از مردمان می گر= 740;خت. با هیچ کس چشم به چشم نمی شد و سخت نمی گفت. مردان همسال او در آفتاب، سینه دیوار، می نشستند میانه تن را با دست می پلکاندند و ا= 586; باران و گندم می گفتند. او خاموش می ماند، بلند م= 740; شد و از آنجا د&= #1608;ر می گشت. می شنید که: « این بنده خدا هم گرفتار یکی ا= 586; « آن» ها شده.»<= o:p>
کسی
می گفت: « از
رنگش پیداست.&ra=
quo;
زن
خودش هم می
گفت که گاهی
مرد با دیگری
گفتگو می کند=
548;
یا پنهانی با
کسی داد و
بیداد می کرد
و فریاد می
کشید.
یکبار هم میوه ای از دست مرد به زمین افتاد ه بویش خانه را پر کرد. تا از دستش رها شد دانست که آن میوه توی دست= 588; بوده است. میوه ای که در آن روز و م